<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>dayyertashbad.blogfa.com</title>
<link>http://dayyertashbad.blogfa.com/</link>
<description>یاد داشتهای یک سرباز معلم  جنوبی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 17 Jul 2008 22:01:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>کاش تهران هم جاده نداشت !</title>
<link>http://dayyertashbad.blogfa.com/post-117.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;باد به شدت می وزد با چاشنی تش(آتش) که می شود&quot;تش باد&quot;، کنترل موتور سخت شده،کارتن هدیه های بچه ها که از تهران برایشان آورده ام مرتب جا به جا می شود . با یک دستم کارتن گرفته ام و با دست دیگرم سفت گاز موتور را چسپیده ام . می دانم راه درازی باید بروم تا برسم به &quot;جمال آباد کالو &quot; این را هم می دانم حالا حسین ،پریسا،حمیده و مهدی در حیاط بی دیوار مدرسه کالو در انتظارمعلمشان هستند .از جاده آسفالت به جاده خاکی کالو می پیچیم ،اگر این جا(روستا) با عشق وارد شوی می توانی صدای یک نسل جدید بچه ماهی را که در موج شکن ساحل شور بخت سرود آبی می خوانند بشنوی. جاده پر از سنگ روستا بیش از ده بار موتور مرا متوقف می سازد برای افتادن کارتن هديه ها ، سکوت روستا را در برگرفته ،این جا تنها صدای موج دریا آهنگ ملایم صبح زندگی اهالی روستای جمال آباد کالوست. &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 324px; HEIGHT: 347px&quot; height=709 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i37.tinypic.com/2psh7vp.jpg&quot; width=538 align=baseline border=1&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حسین و مهدی و حمیده آمده اند به کمک معلمشان ، حسین سلام می کند می خواهد دست معلم راببوسد می گویم پدر صلواتی می خواهی معلمت را شرمنده کنی ،مهدی با پیراهن شیری اش لبخند می زند ،حمیده هم که حالا در لباس محلی شان بزرگتر نشان می دهد آمده به استقبال معلم . حسین می گوید :اجازه تهران چه خبر ؟ این ها کادوها از تهرون اومده ؟می گویم : بله . حسین که شاهد بارها به زمین خوردن کارتن کادوهایشان بوده می گوید اگر این جاده درست بود مجبور نبودید این همه اذیت بشید ،هر کی می آید این جا قولی می دهد اما هیچ کس به قولش عمل نمی کند . اجازه !اصلا کاش تهرانی ها هم جاده آسفالته نداشتند تا بفهمند که شما چه می کشید. حمیده می گوید این همه کادو برایمان فرستاده اند بعدا تو می گویی کاش جاده نداشته باشند ،اگر اونها جاده نداشتند چطور این کادوها به این جا می رسید! می گویم :پریسا کجاست ؟ حمیده می گوید :مثل همیشه ،مهدی می گوید :اجازه رفته شهر عروسی ،حسین می گوید :الان باید برگردد دیگه ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; بدون پریسا که نمی شود کادوها را باز کرد ،حسین می گوید اجازه جواب ندادی که تهران چه خبر بود ؟ لبخدی بر لب می آورم می گویم سلامتی ،اونجا هم گرم بود مثل این جا ،اونجا هم برق می رفت مثل این جا،ولی اونجا آب هیچ جا نمی رفت برخلاف این جا. مهدی می گوید اجازه پریسا هم می خواهد برود مشهد زیارت ،همین که می گوید صدای گریه ی پریسا می آید . بیرون که می روم پریسا را می بینم که به زور مادرش دارد می آید مدرسه ! می گوید دیشب عروسی بوده و شرم مي كند  به مدرسه بيايد وقتی که مهدی می گوید بیا ببين چقدر کادو اومده برامون،پریسا با دست هايش اشک هايش را پاک می کنه و به کلاس می آید . می گویم راست بگو تو این هفته چند تا عروسی رفتی ؟ لبخندی می زند ،دیدش که می زنم می بینم دزدکی دارد دست های حنا شده اش را به حمیده نشان می دهد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 268px; HEIGHT: 269px&quot; height=905 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i36.tinypic.com/35d6yyf.jpg&quot; width=537 align=baseline border=1&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;می گویم حدس بزنید کادوها از کجا اومده ؟ حسین می گوید:اجازه تهران ،حمیده می گوید :خیال کردی خیلی زرنگی خوب معلومه معلم خودش گفته بود که از تهران اومده ! می گویم این کادوها را آقای دکتر ملک و همکارانشون در شرکت کشتیرانی بر و بحر ایران برای شما فرستاده اند . حسين مي گويد اجازه كاغذ A4 داريم ،ما هم برايشان كادو بفرستيم و با نقاشي هامون  از اون ها تشكر كنيم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 412px; HEIGHT: 249px&quot; height=454 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i38.tinypic.com/2m809vn.jpg&quot; width=542 align=baseline border=1&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 423px; HEIGHT: 258px&quot; height=408 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i36.tinypic.com/4ptw9k.jpg&quot; width=594 align=baseline border=1&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; حسين مي گويد : اجازه من كلاس فوتسال هم مي روم تازه مكتب هم مي رويم &quot;روستاي دميگز&quot; پيش &quot;حاج فخرو &quot;،فتو شاپ هم ياد گرفته ام . حميده مي گويد اجازه پريسا هم مي خواهد حرفي بزند اما شرم مي كنه ،ميگه چه دوست داريد تا از مشهد براتون بيارم ؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 404px; HEIGHT: 235px&quot; height=572 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i34.tinypic.com/e1dy7p.jpg&quot; width=906 align=baseline border=1&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; پ .ن ۱: &lt;A href=&quot;http://www.atiban.com/article.aspx?id=2758&quot; target=_blank&gt;شعري براي بچه هاي روستاي كالو و معلمشان عبدالمحمد شعراني كه با هم در كوچك ترين مدرسه دنيا عشق و دريا مي خوانند...&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن ۰۲:&lt;A href=&quot;http://mahi-gir.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;وبلاگ جديدم &lt;/A&gt; يادگار سفر به تهران است ! سعي مي كنم مرتب كوچولو نويسي هايم بنويسم !&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 17 Jul 2008 22:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dayyertashbad&amp;postid=117</comments>
<dc:creator>dayyertashbad</dc:creator>
<guid>http://dayyertashbad.blogfa.com/post-117.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مدرسه ی ما حالا بزرگ ترین مدرسه ی دنیاست...</title>
<link>http://dayyertashbad.blogfa.com/post-114.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;تکانی به خودش می دهد و می گوید فهمیدی ،تو که می روی مدرسه ات هم می رود ،می گویم من که جایی نمی روم حسن جان . قسمت این بوده که هتریک کنم  و دوباره بار سفرم را برای جمال آباد کالو ببندم. حسن که چند صباحی می شود با یخ در بهشت هایش مهمان سایه ی درخت کنار خانه ی ما شده است ، بساط کار یخ در بهشت فروشی اش را همسایه خانه ی ما کرده و یخ دربهشت هایشان باطعم و رنگ لیمویی چشمان گرما زده ی ! اهالی جنوب را می دزد. نگران مدرسه ی کوچک روستای جمال آباد کالوست . رادیو سیاه قدیمی اش که به گمانم از اجدادش به ارث برده را نشانم می دهد و می گوید از همین جا شنیدم ! گفتند که آموزش و پرورش می خواهد مدرسه های کم جمعیت را تعطیل کند. مدرسه تو  هم که در صدر همه ی آنهاست . با دستمال یزدی اش عرق های بوشهری اش را پاک می کند و می گوید :حالا چکار می کنی ؟ یعنی بچه ها باید بروند شهر ؟ آخه اونجا روستایی نیست که بشه با مدرسه شما ادغام بشند، هست مدرسه ای ؟ می دانم اگر همینطور ساکت بشینم و به مشتری های حسن نگاه کنم تا فردا باید فقط عین یک مترسک تنها وایسم و بشنوم ! می گویم اینطور هم نیست ،گفتند تنها مدارسی که تشخیص داده بشوند می توانند با هم یکی بشوند ،این بخشنامه برای آنها اجرا خواهد شد . تازه همین چند مدت پیش که از وزارت خانه برای بازدید از مدرسه آمده بودند در مورد روستاهای اطراف و همین طرح با من صحبت کردند و من گفتم که فاصله مدرسه با مدارس روستاهای دیگر خیلی زیاد است و برای بچه ها خیلی سخت خواهد بود رفت و آمد ... تازه وقتی که پدر حمیده داشت از دریا برمی گشت یکی از مسئولین گفت : خوش به حال شان چه کار راحتی دارند و من این شعر را برایشان خواندم که &quot; همیشه هستند کسانی که می ترسند / مثل زنان همه ی مردان ماهگیر / که با هر بادی می لرزند ...&quot; حسن که حالا می داند اگر حرف های من همینطور ادامه داشته باشد از کار و بارش جا می ماند می گوید حالا خودت خبرش را برایم بیار که مدرسه ات تعطیل می شود یا نه ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حالا که خداحافظی کرده ام یادم آمده رفته بودم به حسن بگویم پدر صلواتی ! باید هر روز با دادن یک یخ در بهشت مالیات اشغال جلوی خانه ی ما بدهی . مهم تر از همه  یادم رفت که به حسن بگویم مدرسه ما حالا ۱+۴ که نیست،مدرسه ما حالا پر جمعیت ترین مدرسه ی دنیاست . آیا مدرسه کوچک بچه های جمال آباد کالو حالا تنها مال من است؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن ۰۱: &lt;STRONG&gt;&lt;A href=&quot;http://www.farhangiannews.ir/showT.aspx?Lang=F&amp;TID=0E0E0311060B0B&amp;ID=735F5D40515F4B725B58&quot; target=_blank&gt;دکتر علی احمدی :مدارس روستایی کمتر از 15 دانش آموز حذف نمی شود&lt;/A&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن ۰۲: ثبت موقت پست در بندر دیر بود و ثبت دائم آن در تهران!(تهران خیلی گرم است ولی کوچکتر از این حرفهاست که به پای گرمای جنوب  برسد )&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Jul 2008 20:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dayyertashbad&amp;postid=114</comments>
<dc:creator>dayyertashbad</dc:creator>
<guid>http://dayyertashbad.blogfa.com/post-114.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خواب دیدم مدرسه را ...</title>
<link>http://dayyertashbad.blogfa.com/post-113.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;*این نوشته اگر اشتباه نکنم مربوط می شود به اواخر بهمن ماه ،یادم رفته بود که در وبلاگ بزارمش اما دیشب که خواب مدرسه را می دیدم یهو به ذهنم آمد !*&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از &lt;A href=&quot;http://hamshahrionline.ir/News/?id=46216&quot; target=_blank&gt;مجله همشهری&lt;/A&gt; زنگ زده بودند برای تهیه گزارش از وبلاگ و مدرسه ، آمار روستا را می خواستند و من گفته بودم که باید سئوال کنم از بچه ها و بزودی خبرتان می کنم ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مهدی پنج انگشت دست راستش  را با پنج انگشت دست چپش سفت و سخت  گرفته و می شمارد . من ،هادی مون ،حمیده و دیم (مادرم )  با بام (بابام) وامبیم (می شویم ) ۵ تا، پریسا هم می گوید ما هم که معلوم هستیم ۴ تا. حسین می گوید : اجازه امید* هم بشمارم ؟ او تنها جمعه ها می آید، بدون امید ما می شویم ۳ نفر .حمیده می گوید اجازه حالا شدیم سرجمع ۱۲ نفر ،پریسا می گوید اما خونه ی مشی غلوم ، عبدالله ، اکبر با حاج عباس با عمویم مصطفی هم مونده . حسین می گوید: مهندس ها* یادتون نره . حمیده ابروانش را در هم می شکند و زیر چشمی به حسین نگاه می کند و می گوید مهندس ها که مال کالو نیسن (نیستن) پریسا هم از ترس حسین یواشکی حرفهایی می زند &quot; به خاطر باباش که پیش مهندس ها کار می کنه میگه اونها هم جز روستا حساب کنیم !&quot;  پریسا می گوید من بعد از مدرسه  میرم و خانه ی عمویم را می شمارم ، حمیده هم می گوید اجازه وقتی همه را شمردیم زنگ بزنیم ؟ حسین می گوید یه کم دیگه از شارژ موبایلم مونده اس ام اس می زنم براتون اجازه ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 426px; HEIGHT: 259px&quot; height=365 alt=&quot;حسین ،مهدی ،حمیده و پریسا عکس از نبی بهرامی &quot; hspace=0 src=&quot;http://i32.tinypic.com/99jsau.jpg&quot; width=482 align=baseline border=1&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اس ام اس حسین ، زنگ زدن حمیده و آمارهایشان کلی با هم تناقض دارد ! صبح که به روستا می روم مشی غلوم کنار در مدرسه ۴ زانو نشسته و دارد به بازی بچه ها نگاه می کند با صدای بچه ها معلم مهدی ،مشی غلوم هم تکانی به خودش می دهد و بلند می شود . سلامی می کند و جویای سلامتی جد و آبادم می شود ! بعد از کلی تعریف می گوید راستش را بخواهید ما دو نفریم ولی روزهای تعطیل بچه ها هم از شهر بر می گردند و نیم جینی می شویم ! می گویم حاجی این ها را برای چه به من  می گویی ؟ سرفه ای  می کند و می گوید مگر آمار را برای اداره  پست نمی خواهی !؟ برای کدام پست ؟ اداره پست،دیروز تلویزیون گفته کوپن روستایی بزودی اعلام می شود. با هر زحمتی است به مشی غلوم می فهمانم که پدر جانم این آمار برای مجله است و هیچ ارزش قانونی دیگری هم ندارد ! و فرقی هم نمی کند تو با روشو (همسرش) بشوی دو نفر یا با بچه هایتان که همگی به شهر رفته اند بشوید سر جمع  ۶ نفر ! مشی غلوم می گوید: خدا خیرت بدهد اگر احیانا نامه ای برای کوپن آمد چون بچه ها شهر کوپن نمی گیرند به تعداد ما اضافه کن. در دل می گویم مرد حسابی کوپن روستایی چه ربطی به مدرسه داره ! برای اینکه دل پیرمرد که همیشه مهیمان نان گرم تنور همسرش هستم نشکنم می گویم چشم اگر خبری شد به بچه ها می گویم خبرتان کنند. حسین می گوید اجازه بیا من امروز املاء دارم ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;*امید : امید داداش حسینه که شهر درس می خونه و معمولا روزهای تعطیل و جمعه ها به روستا بر می گرده &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;*مهندس ها : مهندس ها برای یه پروژه صنعتی دارند در نزدیکی روستا کار می کنند و پدر حسین هم پیش اون ها مشغول به کاره  &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; پ.ن ۰۱ : از رادیو جوان زنگ زده بودند برای گفت وگوی زنده تلفنی ،می گویند مدرسه تان چند نفر دانش آموز دارد . می گویم با خودم می شویم ۵ تا ...!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن ۰۲: گزارش شهاب میرزایی برای سایت جدید آنلاین که عید به مدرسه کوچک مان آمده بودند : &lt;A href=&quot;http://www.jadidonline.com/story/26062008/frnk/kalu_school_eng&quot; target=_blank&gt;گزارش با زیر نویس انگلیسی &lt;/A&gt;    &lt;A href=&quot;http://www.jadidonline.com/story/03042008/kaloo&quot; target=_blank&gt;گزارش با نوشته ی فارسی &lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 03 Jul 2008 13:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dayyertashbad&amp;postid=113</comments>
<dc:creator>dayyertashbad</dc:creator>
<guid>http://dayyertashbad.blogfa.com/post-113.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اجازه !خبرها پیش شماست ...</title>
<link>http://dayyertashbad.blogfa.com/post-112.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;وقتی که امتحان آخر دانشگاه می دهم ،سر مست به سوی اتوبوس واحد دانشگاه می روم تا مرا با خود به شهر ببرد . راننده چنان پایش را روی پدال گاز چسپانده که انگار او هم مثل من آخرین امتحانش را داده ، بغل دستی ام هی به جزوه اش نگاه می کند و هی می گوید این استاد فلان فلان شده نمی دانم این سئوال ها از کجا آورده بود ! دانشجوی بدون تلویزیون ،رادیو و اینترنت و خیلی چیزهای دیگر خوبی اش به این است که خبر رسیدن آلمان ها را به فینال یورو در اتوبوس واحد دانشگاه می شنود. به شهر که می رسم یک راست به خانه ی دانشجویی هم ولایتی هایم در مرکز استان (بوشهر ) می روم. کتابم را به هوا پرتاب می کنم و می گویم  این یکی هم به تاریخ پیوست ! هنوز عرقم خشک نشده ،موبایلم که چند روزی می شود که به هیچ تماس اش پاسخ نداده ام زنگ می خورد ،حسین دانش آموز کلاس چهارمی ام پشت خط است ، سلامی می کند و می گوید اجازه شماره سریال ویندوز xp ، می گویم پدر صلواتی مگر کامپیوترت خراب بشه تا سراغی از معلمت بگیری . نفسی چاق می کند و می گوید اجازه به خدا خیلی گرفتار بودم ! می گویم چه خبر از ولایت ؟ می گوید شما شهر هستید خبرها  پیش شماست ،در دل به خودم می گویم راست می گویی حسین خبرها اینجاست . اُستانداری که قول داده بود که به روستایتان بیاید و من پز آمدنش را به حاج عباس (بزرگ روستا )می دادم هم &lt;A href=&quot;http://dayyernews.com/index.php?newsid=383&quot; target=_blank&gt;استعفا &lt;/A&gt; داده ، و حالا اینجا بلوایی شده برای انتخاب استاندار بومی یا غیر بومی . حسین پشت خط باش تا من به این فکر کنم که چه خیال ها داشتم .گفتم استاندار که آمد ،می گویم هیچ درخواست شخصی ندارم فقط  جاده روستا را آسفالت کنید ،تا حمیده که امسال به راهنمایی می رود مجبور نباشد این همه راه در گرما و سرما پیاده برود تا به جاده آسفالته روستا برسد و منتظر سرویس مدرسه شان باشد . حسین پشت خطی ؟حالا استاندار به &lt;A href=&quot;http://www.pgnews.ir/viewnews.aspx?id=1515&quot; target=_blank&gt;تهران &lt;/A&gt; می رود و من به این فکر می کنم  ،روزهایی که پدر حمیده دریاست او مجبور است پیاده تا جاده روستا برود.حسین کاش خبرها همیشه پیش تو بود ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن ۰۱: &lt;A href=&quot;http://www.pgnews.ir/viewnews.aspx?id=798&amp;sent=y&quot; target=_blank&gt;خبر دیدار استاندار از مدرسه مان +&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن ۰۲: &lt;A href=&quot;http://www.sherani.blogfa.com/post-10.aspx&quot; target=_blank&gt;این پست وبلاگ دانشجویی ام خیلی صدا کرد ...&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 27 Jun 2008 19:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dayyertashbad&amp;postid=112</comments>
<dc:creator>dayyertashbad</dc:creator>
<guid>http://dayyertashbad.blogfa.com/post-112.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از مهر 85 تا مهر 87</title>
<link>http://dayyertashbad.blogfa.com/post-111.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;خسته نیستم ،زانوهایم هم تاب برنداشته، کمر دردم هم وخیم تر نشده و قلب دردی که بعضی وقتها بی وجدانی می کند و می آید سراغم هم این روزها فراموش کرده بیاید سراغم . پله های سازمان آموزش و پرورش استان(بوشهر) را بالا پایین رفته ام با پوشه ای حاوی از نامه ها ، اگر اتفاقی نیفتد سرباز معلم مهر ۸۷ در جمال آباد کالو خواهد ماند تا کارهای نیمه تمامش را تمام کند . بصورت قرار دادی مانده ام و می دانم که تمدید آن به اما و اگرها بستگی دارد و هیچ تضمینی برای آینده وجود ندارد اما مگر می شود از مدرسه کوچکم  دل بکنم .اعتراف می کنم گاهی وقت ها خسته می شدم ! گوشه ای پیدا می کردم و می نشستم  ، با خود می گفتم دیگر نمی کشم . اما  فرشته ای که این روزها یار و یاورم است مرا با خود می کشاند به دو سال قبل ، زمانی که سرباز معلمی از جنوب دوره آموزش نظامی اش را در یزد گذرانده بود وبا سر تراشیده اش و خون دماغی که یادگار پادگان شهر بادگیرها بود به آموزش و پرورش منطقه بردخون رفته بود تا  برگ تعیین محل خدمتش را به سینه اش  بچسپانندو قسمت این بود و این شد که سرباز معلم حنوبی  محل خدمتش را دورترین روستای منطقه بردخون ( جمال آباد کالو ) تعیین نمودند. با موتور معلم راهنما به سوی روستای جمال آباد کالو می رویم ،از جاده آسفالتی به فرعی خاکی روستا می پیچیم با کوله باری از کتاب ها . دخترکی کوچک و خندان با چهره ای معصومانه به سویمان می آید به معلم راهنما سلام می کند ،معلم راهنما می گوید حمیده خانه ای که آموزش و پرورش امسال برای مدرسه  خریده کجاست ؟ حمیده دستان کوچکش را به شرق روستا نشانه می رود درست در چند قدمی دریا. پریسا که تازه آمده کلاس اول، رفته  کلید حسینیه را از حاج عباس (پیر روستا) بگیرد ،حسین که امسال می رود کلاس سوم با شرم در گوشه ای ایستاده و زیر چشمی با پلک هایش !معلم را به حمیده نشان می دهد . قفل حسینیه را باز می کنیم دو نیمکت زوار در رفته با یک میز عهد بوق معلم و یک کمد تمام سهم مدرسه از روزگار است . نیمکت ها را به دوش می کشیم و به سوی مدرسه ی جدید می رویم . مادر پریسا هم آمده کمک، خانه ی دو اتاقه که پر است از وسایل صیادی را جارو می زنیم . حمیده ،حسین و پریسا خوشحال هستند که امسال مدرسه دار شده اند . معلم راهنما خداحافظی می کند و می رود . سئوالی از بچه ها می پرسم که خودم در دلم به آن می خندم ! شغل پدرتان چیست ؟ و همه با هم می گویند آقا اجازه دریا می روند &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 466px; HEIGHT: 248px&quot; height=413 alt=&quot;اول مهر ماه مدرسه شهید رجایی کالو &quot; hspace=0 src=&quot;http://i24.tinypic.com/tahblt.jpg&quot; width=549 align=baseline border=1&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;با صدای  آقایی که می گوید :نامه ات شماره خورد به خودم می آیم ، از دوسال پیش به حال بر می گردم . حالایی که مدرسه ی کوچک روستای جمال آباد کالو چرخشی ۱۸۰ درجه ای داشته است. مدرسه ی گمنام دو سال پیش کالو حالا برای خودش حرفی برای گفتن دارد . حالا مدرسه ی حسین ،حمیده ،پریسا و مهدی کامپیوتر دار شده  ،حالا پریسا و حمیده صاحب نیمکت های نو شده اند و مجبور نیستند شکستگی نیمکت ها یشان با تکه پارچه ای پنهان کنند ،حالا بچه ها مجبور نیستند با کتاب هایشان خودشان را باد بزنند چون مدرسه شان کولر دار شده و حالا حمیده مسئول کتاب خانه است چون مدرسه شان کتاب خانه دارد و حالا پریسا مسئول نگهداری از وسایل ورزشی مدرسه است چون مدرسه شان پر از وسایل ورزشی شده است و حالا مهمتر از همه اینها بچه های روستای جمال آباد کالو کمی بیشتر اجتماعی شده اند و می توانند براحتی با خبرنگاران پایتخت ارتباط برقرار کنند و با حرف زدن و بعضاْ تکنیک پذیرش سکوت  بهترین جملات را لساناْ و عیناْ پس دهند . حالا حسین حمیده پریسا و مهدی می دانند و می فهمنند که چگونه باید با دنیای اطراف خود ارتباط برقرار کنند و این مهمترین درسی بود که طی دوسال به آنان آموختم و خوشحالم و بر خود می بالم که مهدی اگر روزی سکوت می کند سکوتش پر است از حرفهایی که به راحتی خوانده می شود و هیچ جایی برای توضیحات اضافی  باقی نمی گذارد و خوشحالم که حمیده دارد سنت شکنی می کند و اولین دختر روستا ست که سال بعد در شهر باید درس بخواند و به کلاس اول راهنمایی برود و براحتی می تواند با همکلاسی های آینده خود ارتباط برقرار کند و شاید از بعد اجتماعی از آنان سرتر هم باشد و از اینکه پریسا و حسین روزانه اتفاقات جهان و کشور و استان و شهر و روستای خود پیگیری می کنند افتخار می کنم .....اینها برایم همان اندازه مهم بود که بچه ها درس هایشان را خوب بفهمند نه اینکه طوطی وار عمل کنند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;فروردین 87 مدرسه ی کوچک روستای جمال آباد کالو&quot; hspace=0 src=&quot;http://i28.tinypic.com/121cvvc.jpg&quot; align=baseline border=1&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;خیّر مدرسه ساز بوشهری و ساخت دو کلاس درس در کوچکترین مدرسه جهان&lt;/STRONG&gt; ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;خبرگزاری خلیج فارس :&lt;/STRONG&gt; &lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt; یک خیر مدرسه ساز بوشهری متعهد شد تا دو باب کلاس برای کوچکترین مدرسه جهان در روستای کالو احداث کند.&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;«عیسی کلانی» دبیر دهمین جشنواره خیرین مدرسه ساز استان بوشهر در گفتگو با خبرنگار ما با اعلام این مطلب افزود: حاج اسد سعادت از خیرین مدرسه ساز بوشهر متعهد شد تا به منظور بهبود فضای آموزشی دانش آموزان مدرسه شهید رجایی روستای کالو، هزینه احداث دو باب کلاس درس را پرداخت کند.&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;به گفته کلانی، خیرین مدرسه ساز استان بوشهر در پایان دهمین جشنواره خیرین، 30 میلیارد تومان در قالب احداث، اهدای زمین و تجهیز مدارس استان برای پرداخت به نوسازی بوشهر متعهد شدند.&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;گفتنی است مدرسه شهید رجایی روستای کالو از توابع شهرستان دیر با 4 دانش آموز و یک سرباز معلم، به عنوان کوچکترین مدرسه جهان شناخته شده است.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;و مهر ۸۷ ،روستا صاحب مدرسه نو می شود و ما در انتظار مهر هستیم ...&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&quot;این ها را برای این نوشتم تا بگویم برای رسیدن به هدفم خسته نمی شوم &quot;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن ۰۱:&lt;A href=&quot;http://uk.youtube.com/watch?v=1iYWQa6J3Wo&quot; target=_blank&gt;کلیپی از مدرسه که در جشن محبوب ترین وبلاگهای فارسی پخش شد &lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن۰۲: لشکر بزرگان یکی به یکی از گردونه ی یورو ۲۰۰۸ حذف می شوند و امتحانات دانشگاه ما فشرده فشرده آغاز می شود...!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 20 Jun 2008 20:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dayyertashbad&amp;postid=111</comments>
<dc:creator>dayyertashbad</dc:creator>
<guid>http://dayyertashbad.blogfa.com/post-111.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دیر تش باد برگزیده شد...</title>
<link>http://dayyertashbad.blogfa.com/post-110.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;نامه استخدامم از سازمان آموزش و پرورش بوشهر به وزارت خانه برگشت خورده بود برای ارائه طریق ،و ناچارا دوباره باید بر می گشتم تهران تا این بار با مدرکی مستحکم تر به بوشهر بر گردم .از پرشین بلاگ هم تماس گرفته بودند و اعلام کرده بودند که &quot;دیر تش باد&quot; جز وبلاگهای برگزیده انتخاب شده است و برای شرکت در مراسم روز پنج شنبه دعوت کرده بودند . در میان دوراهی رفتن و نرفتن دست و پا می زنم اما انگار همه چیز می خواست سرباز معلم جنوبی به تهران برود ! وقتی به فرودگاه رسیدم تا زمان برگزاری مراسم زمانی نمانده بود اما به برگزار کنندگان مراسم قول داده بودم کلیپی از مدرسه که برای جشن آماده شده بود زودتر از شروع مراسم به دستشان برسانم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; اگر بفهمند غریبه هستی اینجا کارت تمام است !حواست است سرباز معلم ،هنوز یک قدم از ترمینال ۴ فرود گاه مهر آباد بیرون نگذاشته ای که مسافربرها ! از کت و کولت بالا می روند و می خواهند جیب ات را به حراج ببرند !زد وبند می کنند باهم ،می گویند : من اینقدر می برم ،آقای ... تو کمتر از این می بری ؟ نیش خندی به آنها می زنم که نمی دانند جیب سرباز معلم مثل جیب خودشان است .مجبورم رنگ شان کنم و بگویم در انتظار کسی هستم ! حالا که آبها از آسیاب افتاده ماشینی می ایستد ،می گویم آزادی می گوید بفرما ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آزادی بزرگ است به اندازه ی آزادی ، قدم هایم را محکم بر می دارم بر روی خیابان های پایتخت . اینجا از موتور فکسنی ام خبری نیست اینجا باید سوار بر brt شوی !در افسون شهر بزرگ وآهنی که نام پایتخت ار یدک می کشد .قرارمان را با هم گذاشته ایم برای رفتن به جشن ،&lt;A href=&quot;http://heidari55.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;غریبه ی نام آشنا &lt;/A&gt; دوست هم ولایتی مان در غربت است  و همراه همیشگی سرباز معلم در پایتخت، به سالن الغدیر دانشکده مدیریت که می روم می گویم حتما اولین نفرم . اما نیمی از سالن پر شده ،خانم پولادزاده دبیر جشن که از قضا هم استانی مان هم است پیدایش می کنم و cd کلیپ مدرسه را به دستشان می دهم . با راهنمایی به صندلی های جلوی سالن راهنمایی می شویم ،همان جایی که قرار است افراد خاص بشینند و یکی از این افراد خاص هم باید ما باشیم !&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; همه آمده بودند وبلاگ نویسان وبلاگ نویس ، سیاسی نویسان وبلاگ نویس و اجتماعی نویسان وبلاگ نویس . مراسم شروع شده اما صندلی های ردیف اول خالیست و باید هم همینطور باشد چون آدم های معروف معمولا باید دیرتر بیایند ! حضور یک نفر می تواند سالن را تا مرز انفجار پیش ببرد ، داریوش فرضیایی (عمو پورنگ) با گفتن خاطراتی از حضورش در رادیو همه را از خنده روده بر می کند !&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مراسم با سرعت برق و باد با تقدیرها و کلیپ های مداوم می گذرد ، نگاه ساعت که می کنم می گویم ای وای ! وقت که تموم شد چرا کلیپ من رو پخش نکردند !؟ حاشیه های از پیش تعین نشده زمان جشن را کش دار می کند . منتظر پخش کلیپ مدرسه هستم که با معرفی پر اشتباه وبلاگم برای گرفتن جایزه دعوت می شوم . دلم می خواست بعد از پخش کلیپ مدرسه به بالای سن بروم اما نشد دیگه ، به مجری می گویم که اسم وبلاگم را اشتباه خوانده اید . می گوید پس خودت تصحیح اش کن . وقتی به سالن مملو از جمعیت نگاه می کنم جا می خورم ! سریعا می گویم قابل توجه باشد من تنها تجربه سخنرانی در جمع ۴ نفر داشته ام !(منظورم با بچه های مدرسه است ) همین حرف کافیست تا سالن انفجاری برای سرباز معلم دست بزند .  جایزه را از دست آقای امیر رضا خادم و دکتر بوترابی (مدیر پرشین بلاگ ) می گیرم و به پایین سالن می آیم .خانم دکتر ابتکار ، آقای ابطحی و رضا کیانیان از متفاوت بودن وبلاگ تشکر می کنند .  &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;دیر تش باد برگزیده شد...&quot; hspace=0 src=&quot;http://i30.tinypic.com/6rlpb6.jpg&quot; align=baseline border=1&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;با پخش کلیپ مدرسه سکوت سالن را در بر می گیرد ، پچ و پچ های اطرافیان هم که زیر چشمی من را دید می زنند جالبه ! می گویند فکر می کردم خیلی بزرگه ، ببینش خیلی هم مُردنیه !با دیدن کلیپ مدرسه به یاد بچه ها می افتم . حسین همزمان با پخش کلیپ مدرسه از جمال آباد کالو اس ام اس فرستاده که اجازه معاون آموزش و پرورش و خیر مدرسه سازی که قرار بود مدرسه مان بسازند به روستا آمده اند ( می بینید وبلاگم چه کارها دارد می کند ، زمانی هیچ کس نمی دانست اصلا چنین مدرسه ای بر روی کره زمین وجود دارد !اما حالا ...) کلیپ مدرسه ما که تمام می شود تشویق چند دقیقه ای سالن را فرا می گیرد . به پایان مراسم که نزدیک می شویم دوستان وبلاگ نویس از وبلاگ سئوال هایی می پرسند سعی می کنم به همه ی سئوالات جواب بدهم و با خود می گویم ای کاش مسئولان جشن چند دقیقه ای به پرسش و پاسخ حاضرین در جلسه با نویسندهای وبلاگهای برگزیده اختصاص می دادند. مراسم تمام شده و بازار خوش و بش های تازه شروع شده ، خیلی از دوستان وبلاگ نویسم را دیدم که به وبلاگم سر می زنن یا به وبلاگ شان سر می زنم(می ترسم اسمی از قلم بی اندازم بنابراین به شخصی خاص اشاره نمی کنم ) دیدار با عمو پورنگ و قول گرفتن برای آمدن به بوشهر آخرین سهم من از جلسه جشن تولد اولین وبلاگ فارسی بود ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;فرودگاه مهر آباد ساعت ۵ صبح ۱ ساعت مانده به پرواز برای بازگشت به بوشهر !&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از آقایی که کنارم نشسته و دارد با لپ تاپش برای جماعت کلاس می گذارد خواهش می کنم تنها چند دقیقه برای چک کردن یک میل لپ تاپش در اختیارم می گذارد . ایمیلی که یکی از دوستان برایم فرستاده را چک می کنم (لینک هایی که در مورد جشن بوده ) مراسم بازتاب بسیار خوبی داشته و من به مثبت یا منفی بودن اینها کاری ندارم . با اولین برخورد با این نوشته شوکه می شوم &quot;در عین حوصله سر رفتگی همگان، دوباره می‌خوان تقدیر کنن و همه شاکی هستن کم کم (: ساعت از هفت گذشته و دیگه حوصله نداریم. حالا دوباره جایزه برندگان مسابقه یک چیزی است. مجری زیاد اشتباه می‌خواند و مردم پچ پج می‌کنند. همین لحظه بارها و بارها اسم یک وبلاگ به اسم «دیر تش باد» رو اشتباه می‌خونه و نویسنده با فریاد اسم درستش رو می‌گه&quot; من همین جا این شایعه را تکذیب می کنم من تنها وقتی رفتم برای گرفتن جایزه به مجری گفتم که اسم وبلاگ رو اشتباه خوندید !&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;همه کسانی که در مورد جشن نوشته اند به وبلاگ من لطف زیادی داشته اند و همین جا از همه شان تشکر می کنم .  بعضی از مطالبی که در مورد دیر تش باد نوشته اند بدون عکس ! :&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://www.webneveshteha.com/weblog/?id=2146309494&quot; target=_blank&gt;جشن وبلاگ نویسان بی بلاگر (محمد علی ابطحی )&lt;/A&gt;:یک وبلاگ هم خیلی مرا تحت تاثیر قرار داد. جوان سوخته بوشهری که در دیّر، شهر دورافتاده در استان بوشهر برای چهار نفر در آن گرما کلاس داشت و وبلاگ زده بود و آن کلاس را همگانی کرده بود. دستش درد نکند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://www.blognevesht.com/1387/03/24/%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B4%D9%86-%D9%BE%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D9%84%D8%A7%DA%AF/&quot; target=_blank&gt;بلاگ نوشت :&lt;/A&gt;&quot;بین برنده ها بیشتر از همه &lt;A onclick=&quot;javascript:pageTracker._trackPageview(&apos;/outgoing/dayyertashbad.blogfa.com/&apos;);&quot; href=&quot;http://dayyertashbad.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;دَیّر تَش باد&lt;/A&gt; مورد تشویق قرار گرفت. که به نظر من واقعاً هم حقش بود. نه به این خاطر که بهترین وبلاگ را دارد. به این خاطر که از وبلاگش به بهترین نحو استفاده می کند.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;A href=&quot;http://freekeyboard.net/spip.php?article458&quot; target=_blank&gt;گزارش لحظه به لحظه ی جشن &lt;/A&gt;&lt;A href=&quot;http://freekeyboard.net/spip.php?article458&quot; target=_blank&gt; &lt;/A&gt;&quot; چهار پنج وبلاگ نشون داده می‌شه و بعد دکتر بوترابی و خادم بالا می‌آیند برای جایزه (: وبلاگ «دیر تش باد» یک پسر است از شهرستان دیر که معلم چهار نفر است. بیش از حد براش دست می‌زنن چون واقعا جذابه حرف زدن و دیدن همچین آدم فعالی. آخی... یک کلیپ است از «یک سرباز معلم جنوبی» که در اصل همان نویسنده «دیر تش باد» است. عبدالمحمد از کوچکترین مدرسه جهان با چهار نفر می‌نویسد. دیر روستایی ۳۰ نفره در جنوب است و تش باد نام نوعی باد. معلم درباره این مدرسه می‌نویسند و دنبال کتاب کردن این وبلاگ است. جزو کلیپ آهنگ یار دبستانی می‌زنند و با دست زدن لیلا، سالن شروع به دست زدن با آهنگ می‌کنند. تصایویری از دیر و مدرسه و چهار دانش آموزش می‌بینیم؛ دو دختر و دو پسر کوچک که در عکس‌ها حتی پشت کامپیوتر هم نشسته‌اند. بدون شک مدرسه خوبی است و بهتر از خیلی مدارس ما (: .از احساساتی‌ترین جاهای کل جلسه است. بین این همه تشویق و تقدیر از خودمان، شاید اولین نفری است که وبلاگش واقعا تحول است.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;A href=&quot;http://vivavida.wordpress.com/2008/06/13/51/#comments&quot; target=_blank&gt;گزارش جشن پرشین بلاگ &lt;/A&gt;:&quot;و در آخر هم یه کلیپ یار دبستانی من که نویسنده ی وبلاگ &lt;A href=&quot;http://vivavida.wordpress.com/dayyertashbad.blogfa.com&quot; target=_blank&gt;دیر تش باد&lt;/A&gt; تهیه کرده بود رو نشون دادن که اینم در نوع خودش یکی از قسمت های به یاد ماندنی مراسم بود.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot; align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://fourtyeight.blogfa.com/post-334.aspx&quot; target=_blank&gt;جشن سال ششمین سال تولد پرشین بلاگ &lt;/A&gt;&quot; &quot;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;چند تا كليپ هم در لابلاي برنامه ها پخش شد كه شايد تنها بخشي از برنامه كه مورد استقبال همگان قرار گرفت و هيچكس حرفي نزد و همگي ساكت و بي حركت و خيره به پرده چشم دوخته بودند و به موسيقي گوش سپرده ، كليپ مربوط به معرفي وبلاگ &lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;ديِّرتَش باد&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; همراه با آهنگ معروف&lt;STRONG&gt; &lt;FONT color=#cccccc&gt;يار دبستاني من&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; بود!&quot;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;A href=&quot;http://hamedtalebipic.blogfa.com/post-43.aspx&quot; target=_blank&gt;خبرنگار مسلمان :&lt;/A&gt; &quot;عبدالمحمد شعرانی معلم کوچکترین مدرسه جهان با ۴ نفر دانش آموز است. او را امسال در مراسم جشن پرشین بلاگ دیدم. تا کنون نمی شناختمش؛ اما افتخار آشنایی و دیدارش را پیدا کردم&quot;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;A href=&quot;http://spasmodics.blogspot.com/2008/06/blog-post_5362.html&quot; target=_blank&gt;اسپاسم:&lt;/A&gt;&quot;رفتم سراغ وبلاگ &quot;&lt;A href=&quot;http://dayyertashbad.blogfa.com/&quot;&gt;&lt;FONT color=#777777&gt;دیر تش باد&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&quot;. با چشمهای خیس خوندمش. چقدر؟ چقدر باید عاشق باشی؟ چه لحظه هایی دارید اونجا کنار هم. کی هستید شماها؟ چرا این طورید؟! انقدر ساده، ناب، عاشق. دلتنگ می کنید آدمو. انگار که چیزی توی قلبم فشرده می شه و راه نفس بسته. همیشه جنوب رو دوست داشتم و به خصوص بوشهر.&quot;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;پ.ن ۰۱: از مسئولان برگزاری مراسم بویژه جناب دکتر بوترابی و سرکار خانم پولادزاده تشکر می کنم . متاسفانه بعضی از نقدهایی که بر مراسم شده به دور از انصاف است ، برای برگزاری بهتر جشن سال آینده از همین حالا ها راهکاریمان را ارائه دهیم. از همه ی دوستانی که لطف کرده بودند و به وبلاگم رای داده بودند ممنون و سپاس گذارم .&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;پ.ن ۰۲: &quot;مهم &quot; از وبلاگ هایی که تاکنون در مورد وبلاگم مطلب نوشته اند می خواهم لینک مطلب شان را برایم بفرستند برای چاپ در کتاب .می خواهم کتاب متفاوت باشد شما هم کمک می کنید برای متفاوت بودن ؟ &lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;پ.ن۰۳: بی انصافی است که از رفتار شایسته ی کارمندان وزارت خانه ی آموزش و پرورش چیزی ننویسم . دوباره با نامه از وزارت خانه برگشتم، خدا کند این بار کار ماندن من در روستا تمام شود .&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 15 Jun 2008 21:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dayyertashbad&amp;postid=110</comments>
<dc:creator>dayyertashbad</dc:creator>
<guid>http://dayyertashbad.blogfa.com/post-110.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برای دوست داشتنی ترین رییس دنیا ... </title>
<link>http://dayyertashbad.blogfa.com/post-109.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;حسین می گوید : اجازه حتما شوخی می کنی . حمیده می گوید: اجازه حرف زدی برای سرویس سال آینده مان برای رفتن به راهنمایی  ،ما با مینی بوس می رویم  به شهر یا نه . پریسا حرفی نمی زند شاید به یاد می آورد  روزی که رییس پشت میز معلم شان نشسته بود و می گفت : پریسا اگر دکتر شدی ،مرا بدون نوبت ویزیت می کنی؟ و پریسا با چاشنی لبخندش سرش را تکان می داد به علامت رضا. مهدی حرفی دارد اما مثل همیشه در سکوتش پنهان کرده . شاید او هم دلش برای رییس تنگ شود . رییسی که در زیر شیشه میز کارش عکس او را گذاشته بود که در نقشه داشت روستایشان را نشان می داد .  &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i27.tinypic.com/ehhphc.jpg&quot; align=baseline border=1&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بغض گلویم را گرفته بود، وقتی صدایمان لرزید و رییس گفت : روزهای خدمت گزاری من در سمت ریاست اداره آمورش و پرورش منطقه بردخون به پایان رسید . از شما دعای خیر تمنا دارم . هر گونه کوتاهی یا بی ادبی  در طول این روزها از حقیر سر زده باشد با بزرگواری عفو فرمایید .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حسین تو به حاج عباس بگو ،مجید عابدی رییسی که آرزو مند آرزوهای نوه هایش بود رفت . حسین تو که مجید عابدی را خوب می شناسی ؟ همان که گفت : آرزوهایتان نقاشی کنید و تو کامپیوتر کشیدی و چه زود رییس با فرستادن کامپیوتر اتاقش آرزویت را بر آورده کرد ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i26.tinypic.com/2s7hvvd.jpg&quot; align=baseline border=1&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بچه ها یادتان هست رفته بودم آموزش و پرورش بردخون و شما زنگ می زدید که اجازه &quot;چیزی گیرت امت &quot; ( چیزی گرفتی ) و رییس نبود و من اس ام اس زدم به رییس مان که بچه های کالو می گویند با دست پر برگردی معلم، اما جواب من دستان خالی ام بود . اما رییس ! تو جواب فرستادی که به بچه ها بگویم بزودی دلم را کادو می پیچم و می آیم سراغ تان...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;رییس! منش پهلوانی ات را چه کنم ، گفته بودی همه چیز میان خودمان با خدایمان باشد.طنین صدای شعر خواندن هایت برای بچه ها ی مدرسه کالو را چه می شود.سطر سطر نوشتن با اشک چه لذت بخش بود.اینجا دیگر کسی به من نمی خندد ،بگذار گریه کنم ...رییس حالا بر می گردد به کلاس درس ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;برای دوست داشتنی ترین رییس دنیا از طرف بچه های مدرسه ی جمال آباد کالو&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;هدیه ی بچه های مدرسه شهید رجایی کالو به دوست داشتنی ترین رییس دنیا &quot; hspace=0 src=&quot;http://i25.tinypic.com/2nss5jn.jpg&quot; align=baseline border=1&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;
&lt;HR color=#000066&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; پ.ن۰۱:برای آقای مجید عابدی حامی همیشگی ام در هر کجا که خواهد بود آرزوی موفقیت می کنم. برای رییس جدید مان آقای موحدی که زمانی شاگرد ایشان بوده ام هم آرزوی توفیق  خدمت دارم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن ۰۲: از همکاری رییس سازمان آموزش و پرورش استان و همکارانش برای حل شدن موضوع استخدام تشکر می کنم . و ناچاراْ بازگشتی دوباره به پایتخت خواهم داشت تا برایشان از وزارت خانه ارائه طریق نمایم. برای حل شدن موضوع شما هم دعا کنید ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; پ.ن ۰۳: وبلاگم  در نظرسنجی پرشین وبلاگ حائز رتبه ممتاز گردید و در مراسمی که به همین مناسبت در روز پنج شنبه ۲۳ خرداد در دانشکده مدیریت دانشگاه تهران برگزار می شود که احتمالا خودم هم در این مراسم شرکت می کنم از وبلاگم تقدیر خواهد شد . از همه ی کسانی که لطف کرده بودند و وبلاگ من را شایسته انتخاب دانسته بودند ممنون و سپاس گزارم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 11 Jun 2008 18:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dayyertashbad&amp;postid=109</comments>
<dc:creator>dayyertashbad</dc:creator>
<guid>http://dayyertashbad.blogfa.com/post-109.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به همین سادگی ،مدرسه کالو...</title>
<link>http://dayyertashbad.blogfa.com/post-107.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;شلوارم تا زانو بالا زده ام تا مبادا موج خشمگین دریا خشی به شلوار اتو کشیده ام وارد کند . دو سالی که از سرباز معلمی ام در &quot;جمال آباد کالو &quot; می گذرد خیلی کم اتفاق افتاده بوده تا به خانه ی بچه ها بروم مگر برای حل خرابی کامپیوتر هایشان که از شرکتی که در آن کار می کنم برایشان گرفته ام . می ترسیدم مبادا به سختی های پدر و مادرشان بی افزایند و بخواهند برای معلم شان سنگ تمام بزارند ! الان چند روزی می شود که شال و کلاه کرده ام ! و برای فیلم مستندی که از مدرسه ساخته می شود ساکن  روستا شده ام . هم نان شدن با حاج عباس و عیالش ،شنا کردن با حسین و بچه های جمال آباد تا کرکری خواندن با جماعتی که همه شان استقلالی اند ! دلچسپ است . خوشمزه تر از همه ی اینها صدای اذون حاج عباس است که با الله اکبرش همه ی اهالی دهکده را به حسینیه پر از تورهای صیادی می کشاند و مردمان دهکده در کنار روزی زندگی شان با معبودشان راز و نیاز می کنند. عجب عاشقانه است این حسینیه دهکده  ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://dayyernews.googlepages.com/IMG_2473.JPG&quot; align=baseline border=1&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دیالوگ هایی که حسین «دانش آموز کلاس چهارمی ام » از خودش در می آورد گروه مستند ساز را شگفت زده کرده . قسمتی از دیالوگ &quot; &lt;STRONG&gt;مادر حسین&lt;/STRONG&gt; : حسین برو ببین بابات از دریا برگشته ؟ &lt;STRONG&gt;حسین&lt;/STRONG&gt; : ویندوز کامپیوترم بالا نمیاد ! حالا بذار تا یه بار restart  کنم ببینم چه میشه بعدا میرم&quot; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امروز هم اتفاق جالبی افتاد  در یکی از سکانس ها قرار بر این شد که حمیده  ا فرمان دست به سوی دوربین حرکت کند ، کارگردان با دست فرمان حرکت را صادر می کند . چند لحظه ای گذشت اما خبری از حرکت کردن حمیده نشد! حمیده اصلا یادش رفته بود که حرکت  کند و نگاهش به زمین خیره کرده بود و داشت فکر می کرد . با خندیدن اعضای گروه حمیده تازه یادش آمده که باید حرکت می کرد .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در سکانسی آقای غریب زاده&quot; «کارگردان » از همه می خواهد تا دوربین را با حمیده و زهرا تنها بزارند ،تا راحت حرفهایشان را باهم بزنند . وقتی که داشتن فیلم را بازبینی می کردند ببینند چطور شده . زهرا به حمیده می گوید :خوب که رفتند اینها ...!&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://dayyernews.googlepages.com/IMG_2429.JPG&quot; align=baseline border=1&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن ۰۱: تیتر &quot;به همین سادگی ،مدرسه کالو &quot; برای این بود که بگویم نام مستند هم خیلی ساده است ،مدرسه کالو...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; پ.ن ۰۲: خیلی ها پیشنهاد ساخت فیلم مدرسه را دادند آن هم با وعده های مالی وسوسه انگیز ! اما  تنها سادگی غریب زاده کافی بود تا آخر راه با هم باشیم. غریب زاده می گفت : معروفیت کالو به خواست خدا برای پاکی مردمانش بوده و تو واسطه این رحمتی... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&quot;داریوش غریب زاده فیلم ساز بوشهری توانست امسال با فیلم بومرنگ جایزه بهترین فیلم کوتاه جشنواره فجر را به بوشهر بیاورد &quot;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://dayyernews.blogfa.com/post-667.aspx&quot; target=_blank&gt;گفت و گو با غریب زاده کارگردان مستند مدرسه کالو ...&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;عکسهای دیدنی کار را در &lt;A href=&quot;http://dayyertashbad.blogfa.com/post-107.aspx&quot; target=_blank&gt;ادامه مطلب&lt;/A&gt; ببینید ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Jun 2008 22:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dayyertashbad&amp;postid=107</comments>
<dc:creator>dayyertashbad</dc:creator>
<guid>http://dayyertashbad.blogfa.com/post-107.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کارنامه ...</title>
<link>http://dayyertashbad.blogfa.com/post-106.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;خورشید بالای سرم ایستاده و بدون اینکه توجه ای به باد تش بادی که تمام وجودم را گرفته کند، مرا به یاد روزهای بارانی می اندازد ! به یاد روزهایی که باران بود و موتورم، که باران موتورم را  خانه نشین  کرده بود ومن تنها می ماندم و ساعتها در انتظار بودم تا شاید ماشینی بیاید و در زیر باران مرا به&quot;جمال آباد کالو &quot;ببرد . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پکی به سیگارش می زند ، می گوید از سیگار کشیدن من که ناراحت نمی شوی ؟ نگاهم را به پایین می اندازم تا تمام دردهایش را به پک زدن های متوالی اش به سیگارش التیام و تداوم بخشد. می دانم الان حمیده ،حسین ،پریسا و مهدی در مدرسه ایستاده اند  و سماق می مکند برای گرفتن کارنامه هایشان ، می دانم الان که به روستا می روم حسین سراغ cd ویندوز xp را می گیرد و این را هم می دانم که حاج عباس پیر روستا به استقبال معلم نوه هایش خواهد آمد . عبدو راننده خوش قیافه ای است، با اینکه زمانه صورتش را شکسته و درهم کرده  و ابروهایش را در هم کشیده اما عبدو در کل  راننده ی خوش اخلاقی است !عبدو از دردهایش می گوید و من از درد هایم ،عبدو از زمانه شکایت می کند و من از مردم زمانه .از چاله و چوله های جاده حرف می زنیم ،جاده ای که نوستالژی وار مرا به گذشته بر می گرداند و گاز دادن به موتور برای رسیدن به مدرسه در بهار ،زمستان و تابستانش . تابلوی &quot;جمال آباد کالو &quot; از دور به لطف خورشید طلایی شده است و مرا به یک باره به این فکر فرو می برد که روزی جمال آباد کالو شود برای خودش کوچک ترین دهکده اینترنتی جهان و مدرسه کوچکش هم شود مرکز آی تی  . با خیال جدال می کنم ،عبدو دستی به شانه ام می زند و می گوید : سرباز انگار خیلی بهت خوش میگذره! بابا اینجا هم جمال آباد کالو ،نمی خواهی پیاده شوی ؟ عرفش یک هزاری سبز رنگ است اما با همه ی بدبختی هایم  دو هزاری سبز رنگ  از جیب بیرون می آورم و به عبدو تعارف می کنم . اخمی می کند ، ابروهای در هم کشیده اش را در هم کشیده تر می کند و می گوید برو اینجا همان جایی هست که از هیاهو خبری نیست .برو  سرباز معلم مهیمان من باش و من در حالی به این جمله ی پریسا فکر می کنم که در  امتحان جمله نویسی اش برای موفقیت نوشته بود &quot;من برای موفقیت مهدی ،حسین و حمیده دعا می کنم&quot; از عبدو خداحافظی می کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;برویم به روستا ،همان روستایی که تنها جاده خاکی اش رو به دریا ست. من اینجاها را می شناسم ته جاده خاکی، همین دری که لای آن باز است خانه ی هاشم پدر حسین است ، این ماشین تویوتا مدل ۵۷ ماشین اکبر است ،اکبر با همین ماشین ماهی ها صید شده را به شهر می برد و می فروشد . همین بدو ورودم حاج عباس به استقبالم آمده است . دعوتش را نمی توان رد کرد، در استکان های کمر باریک ، چای شیرین می خوریم با چاشنی نان محلی ،مزه این نان با نانی که مرکز نشین ها در توستر داغ می کنند کلی تفاوت دارد ! تعارفی با حاجی رد و بدل می کنم و به خدایش می سپارم .تهران رفتن و پایان امتحانات بچه ها دو هفته ای مرا از مدرسه دور کرده ، از بچه ها خبری نیست ،در مدرسه را باز می کنم اینجا انگار زلزله چند ریشتری هم چیز را تکان داده ! نیمکت ها هر کدام برای خودشان جایی ولو شده اند و گرد خاک همه جا را گرفته ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://dayyernews.googlepages.com/DSC_0132.JPG&quot; align=baseline border=1&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; پریسا که خانه شان نزدیک ترین خانه به مدرسه است زودتر از همه آمده ، مهدی هم از راه می رسد و حسین و حمیده هم رژه وار گونه پشت سر مهدی وارد می شوند . یواشکی حرف هایی با هم ردو بدل می کنند . صدا می زنم یک به یک ! مهدی زارعی کلاس اول (معدل ۲۰ ) ،پریسا زارعی کلاس دوم ( معدل ۲۰ )، حسین زارعی کلاس چهارم  (معدل ۳۶/۱۹) و حمیده زارعی کلاس پنجم (معدل ۵۰/۱۸ ) ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://dayyernews.googlepages.com/DSC_0127.JPG&quot; align=baseline border=1&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; پ.ن۰۱: من حال را می بینم ! همه می گویند سرباز معلم آیا به فکر ۲۰ سال آینده هم هستی؟ من حال را با آرزوهای آینده می بینم .من آینده را انتخاب کرده ام ،آینده ای که می دانم مادیات در آن پوچ است !&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن ۰۲: حالا دیگر سازمان آموزش و پرورش استان بوشهر مانده تا حکم ماندن من در روستای جمال آباد کالو را تثبیت کنند ...خدا کند تیتر پست آینده این باشد &quot; بوشهر یعنی خبرهای خوش &quot;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن ۰۳: مستند مدرسه کوچک ما از سه شنبه همین هفته کلید خواهد خورد ، طرح کتابم هم می خواهم متفاوت باشد و کلی کارهای دیگر ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; پ.ن ۰۴:&lt;A href=&quot;http://uk.youtube.com/watch?v=THKTt2xpdMk&amp;feature=related&quot; target=_blank&gt;+ نوستالژی ،هدیه ی بچه های مدرسه کالو به شما(کلیک کنید )&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Jun 2008 19:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dayyertashbad&amp;postid=106</comments>
<dc:creator>dayyertashbad</dc:creator>
<guid>http://dayyertashbad.blogfa.com/post-106.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تهران یعنی خبرهای خوش...!</title>
<link>http://dayyertashbad.blogfa.com/post-105.aspx</link>
<description>تفالی به حافظ می زنم قبل از رفتن به تهران ... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;بیا که رایت منصور پادشاه رسید &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;نوید فتح و بشارت به مهر و ماه رسید &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;و&lt;/STRONG&gt; &lt;STRONG&gt;دیدار با وزیر محترم آموزش و پرورش&lt;/STRONG&gt; :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;TABLE dir=rtl style=&quot;BORDER-COLLAPSE: collapse&quot; width=&quot;96%&quot; align=center border=0&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR bgColor=#f8f7ef&gt;
&lt;TD class=lftrht vAlign=top align=right width=&quot;100%&quot;&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;IMG src=&quot;http://www.medu.ir/IranEduThms/medu/images/ballblue.gif&quot; width=10 border=0&gt;  &lt;FONT class=nwsprm&gt;&lt;B&gt;معلم کوچکترین مدرسه ایران، میهمان وزیر آموزش و پرورش&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;ملاقات مردمی مسوولان وزارت آموزش و پرورش برگزار شد:&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR bgColor=#f8f7ef&gt;
&lt;TD class=lftrht vAlign=top align=right width=&quot;100%&quot;&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;در برنامه ملاقات مردمی این هفته مسوولان وزارت آموزش و پرورش، عبدالمحمد شعرانی معلم کوچک‌ترین مدرسه ایران میهمان وزیر آموزش و پرورش بود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 18pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-line-height-rule: exactly; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;به گزارش روابط عمومی وزارت آموزش و پرورش، در&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;این ملاقات صمیمی دکتر علیرضا علی احمدی نگرانی شعرانی را که پیشتر در یکی از روزنامه ها منعکس شده بود مبنی بر ادامه کارش در آموزش و پرورش پایان بخشید و به وی قول داد با استفاده از ظرفیت های قانونی از حضور وی به عنوان معلم در بدنه وزارت آموزش و پرورش استفاده شود.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 18pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-line-height-rule: exactly; mso-layout-grid-align: none&quot; align=center&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://dayyernews.googlepages.com/sherani22.jpg&quot; align=baseline border=1&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 18pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-line-height-rule: exactly; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;دکتر علی احمدی در این نشست با اظهار تاسف از اینکه در سفر استانی به بوشهر امکان بازدید از مدرسه روستای کالو فراهم نشده است ابراز امیدواری کرد در فرصتی مناسب از این مدرسه بازدید کند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 18pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-line-height-rule: exactly; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;وزیر آموزش و پرورش به این معلم 21 ساله گفت که مطالب وبلاگ وی را مرتبا پی گیری می کند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 18pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-line-height-rule: exactly; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;گفتنی است این سرباز معلم 21 ساله، کار آموزش 4 دانش آموز در روستای 7 خانواری کالو از روستاهای استان بوشهر را در مدرسه ای که کوچکترین مدرسه کشور لقب گرفته و اولین بار توسط وبلاگ این سرباز معلم معرفی شد بر عهده دارد.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 18pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-line-height-rule: exactly; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;A href=&quot;http://farhangiannews.ir/showT.aspx?newContent=1&amp;TIndex=1&amp;TID=0E0E0311060B0B&amp;Lang=F&amp;ID=735F5D40515F48705E5A&quot; target=_blank&gt;لینک خبر در فرهنگیان نیوز &lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 18pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-line-height-rule: exactly; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;A href=&quot;http://www.medu.ir/IranEduThms/medu/cntntpge.php?pgid=31&amp;rcid=8775&quot; target=_blank&gt;لینک خبر در سایت وزارت آموزش و پرورش&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 18pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-line-height-rule: exactly; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;A href=&quot;http://www.farsnews.net/newstext.php?nn=8703070843&quot; target=_blank&gt;لینک خبر در خبرگزاری فارس &lt;/A&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 18pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-line-height-rule: exactly; mso-layout-grid-align: none&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;A href=&quot;http://dayyernews.googlepages.com/sherani11.JPG&quot; target=_blank&gt;عکس دیدار با مهندس حیدری معاون برنامه ریزی و توسعه مدیریت آموزش و پرورش &lt;/A&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 18pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-line-height-rule: exactly; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن۰۱: اشکم در آمده بود از این همه محبت ،عزیزان وزارت خانه ی آموزش و پرورش مرا شرمنده ی محبت هایشان کردند از همه شان ممنونم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن ۰۲:تهران! یعنی خبرهای خوش ،در مراسم اختتامیه جشنواره وبلاگ های اجتماعی دانشگاه تهران که وبلاگ من هم برگزیده شده بود معاون سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران قول داد تمام هزینه ی چاپ کتابم را بپردازند . &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 28 May 2008 11:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dayyertashbad&amp;postid=105</comments>
<dc:creator>dayyertashbad</dc:creator>
<guid>http://dayyertashbad.blogfa.com/post-105.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
