

سرنوشت مرا به روستایی کشاند که هر روز باید از مدرسه کوچک مان به دریا رفتن مردانش را به تماشا بنشیم و چشم به دنبال چشمان مهدی ،پریسا ،حسین و حمیده بدوزم که قایق پدرشان کی با سبدهای پر یا خالی ازماهی به ساحل بر می گردند ...
جهان ،کالو ، حاج عباس ...
درست همان روزی که سرباز معلم محجوب و سر به زیری ،پس از نیم ساعت معطلی پشت در دفتر کار من موفق شد مدارکش را تحویلم دهد تا ابلاغ معلمی او را برای روستای «جمال آباد کالو » امضا کنم . یادم آمد که باید زودتر «حاج عباس» را ببینم. چهره پیرمرد را از خاطر گذراندم :توبره ای سفید از ریش که لبخند پیر راز آلوده ای را در میان گرفته است ...همان روزها ،جوان صیادی که به جستجوی رزقی فراخ تر با دریای روستا قهر کرده بود،دو اتاقه ی بلوکی نیمه کاره - نیمه کهنه اش را به حراج گذاشت،تا آن را به همراه تورهای پاره پاره ی ماهیگیری و چند تخته پاره در ازای دریافت مبلغی اندک به چک و چانه های من بفروشد و بچه های کالو دو نیمکت کهنه خود را از حسینیه ی روستا به آنجا بکشانند ،خوشحال از اینکه بالاخره مدرسه دار شدیم !
همیشه دلم برای «حاج عباس » تنگ می شد و هرگاه سری به دانش آموزان آبادی می زدم ،محال بود فنجانی چای در کنار مهربانی های پیرمرد صرف نکنم ،چه در گرمای آغاز و انجام سال تحصیلی و چه در دی ماه بهار انگیز، با چاشنی سوز و سرمایش ...اما این بار ،برای دیدن حاج عباس بی آنکه بخواهم -نقابی از شرم وتمنا بر چهره داشتم ...دیدار ظهر نیمه شهریور من با حاج عباس از آن دیدارهای همیشگی نبود،تا آن روز میان من و حاج عباس جز سلام و احوالپرسی و کام گرفتن از شیرینی حکایتهای حوالی ،چیزی رد و بدل نشده بود.اما امروز آمدم تا از حاج عباس چیزی بخواهم !تردید و اضطراب و شرم ،جانگاه تر از گرمای نیمه شهریور پنجه بر گلویم فشرده اند ،از بستر آسفالتی که بردخون را به دیر پیوند می دهد به فرعی خاکی کالو پیچیده ام ... می ایستم ،پیشانی داغم را بر فرمان اتومبیل می گذارم . نبض بنا گوشم تند می زند ،با خود می گویم :اگر بعد از پیشنهاد تو ،پیرمرد آن ابروان بلند سپید را در هم کشید و چشم درشتش به چشم تو دوخت و گفت: دستت درد نکند ! این همه دوستی و لابه برای این بود که... چه داری که بگویی؟! یکباره بنیاد دوستی هایت با پیرمرد خراب خواهد شد و دیگر تا سایه سار کهور این سوی حیاطش بدرقه ات نخواهد کرد اما (به یاریم آمدند) آه !بچه ها ! بچه های کالو !با آستین های پاره ،کیف و کتابها به دست از شیشه بسته اتومبیل وارد فضای ذهنم شدند و... آه !اینها مرا پیش حاج عباس خواهند برد !
سرم را از روی فرمان بر می دارم . قلبم تند می زند...در آینه ی بیضی کوچک اتومبیل به چشمانم نگاه می کنم !برق می زنند ... این لبخند دیگر از کجا آمده !؟ فرعی روستا را با آنهمه چاله چوله با دنده چند پشت سر نهاده ام ؟ نمی دانم !سلام حاج عباس !...
از حیاط انباشته از بافه های تور و پارو می گذریم ،پینه های دستش را - مثل همیشه - به دستم داده و از میان لبان مهربانش صدای نرمش را امتداد بخشیده است :« خیلی خیلی ،خوش آمدی ... اهل ولایت چطورن ؟ بردخونی ها ؟...)
نان داغ چرب کدبانوی خانه ی حاج عباس را به دندان می کشم و با تمام قوا ،پیشنهادم را پیش روی پیرمرد می گذارم :« حاج عباس !امروز آمده ام از شما چیزی طلب کنم !پاره ای از وجودت را !قسمتی از زمین هایی را که تمام ملک تو و یادگار آبا و اجداد تو اند و تو تا حالا با جان و دل پاس بکارتشان داشته ای ...قسمتی از زمینهای تو که جزء وجود تو و شناسنامه تو شده اند ،حاج عباس!
اگر قسمتی از زمین هایتان را برای ساخت مدرسه هدیه کنی ...»
تمام توان و ناطقه و سوادم را به یاری طلبیده ام تا حاج عباس را رام این خواهش آرزو مانند سازم... نیم نگاهی به او دارم که حالا با دست های پیرش دارد برایم چای شیرین می کند !
با سرفه ای آشنا ،سینه صاف می کند و بی آنکه احساس کنم حرف مرا قطع کرده ،بار سنگین فلسفه بافی ها و زحمت سخن از خیر دنیا و آخرت را از دوشم پایین می گذارد !تنها با یکی دو جمله :«فرمایش شما کاملا صحیح است ،منتظر بودم بیایی و بفرمایی که از دست ما برای آینده ای این بچه ها چه ساخته است ؟ ...» چیزی در دلم آب می شود ،دهانم باز می ماند !به خاطر آنهمه مقدمه چینی بی خاصیت و بیهوده از خودم بدم می آید و...
حاج عباس بزرگ کالو ،زیر سایه کهور بزرگ کنار آب انبار ایستاده و چرخ نگاهش را بر بست صاف ملک آبا و اجدادیش به پرواز در آورده است ،حرف زدنش مرا تا مرز اشک ریختن پیش می برد ،اما با یاری قساوت دلی که هدیه ی مسئولیت و ریاست است خودم را کنترل می کنم :« آقای عابدی ! از اینجا به این سمت تا آخر آن بوته ای زاپتکی که می بینی تمام هستی من است ،حالا شما هر چقدرش را که لازم دارید ،بفرمایید !!»
چند لک لک از پیش روی ما به سوی بی نهایتی مبهم دور می شوند: بچه های کالو ،تماشگر صحنه ی نمایش عشق و ایثار پدر بزرگ خویشند . احساس می کنم ، خیلی از پیرمرد عقب افتاده ام !او دریا را در مشت دارد و من مات شطرنج نخستین موج های دریای سخاوت او ! آخرین جمله اش ،دیگر آخرین مقاومت مرا در مقابل احساسم در هم می شکند و سیل اشک خانه چشمم را خراب می کند : «آقای عابدی !ما دیگر بیش تر از این کاری از دست مان بر نمی آید ،ای کاش می توانستم سر پیری ،مدرسه ای را هم توی همین زمین می ساختم ولی خوب ،دست ما کوتاه و...» به آسمان نگاه می کنم پیرمرد با دیدن اشک های من ،دستی به شانه ام می گذارد و می گوید :«خداوند شما جوانها را به سلامت بدارد، شما معلم جماعت هستید که زحمت می کشید...»

چند روز بعد مسئول اموال اداره از کالو و خانه حاج عباس برگشت . سند زمین مدرسه را آورده بود : زمین های اطراف خانه نیمه کهنه ـ نیمه کاره ی بلوکی ،وقف مدرسه کالو... سر انگشت حاج عباس چقدر قشنگ پای کاغذ نشانه گذاشته بود!
حالا ، سرباز معلم گمنام کالو ، عبدالمحمد شعرانی ،هنوز هم آرام وبی ادعا با چهار شاگردش در میان آن آلونک کوچک مانده اند ولی نامشان از مرزهای وطن فراتر رفته است و جهانی شده است ! هنرمندان ،مسئولان ،خبرنگاران و ... همه و همه از کالو و مدرسه کوچکش می نویسند و گزارش ،فیلم و مصاحبه می گیرند که کوچک ترین مدرسه جهان است و پر آوازه ترینش نیز هم ...
در سایت ها ،روزنامه ها و مجله های معتبر کشور ،هر هفته از «کالو » می نویسند... و مدرسه ی کوچک کالو ،با همان بلوک های شکسته خواب در و دیواری را می بیند که از چهار سوی زمین اهدایی حاج عباس بالا رفته است : مدرسه ای دو کلاسه که رو به دریا باز شود و مهدی ،پریسا حسین و حمیده به همراه معلمشان بازگشتن قایقهای مردان ده را با سبدهای پر از برکت خداوند ببینند. دلم می خواهد ،تا حاج عباس روستا زنده است و بچه های مدرسه ی جهانی ما ،مانند آن جوان صیاد آلونک نیمه مخروبه مدرسه را ترک نکرده اند ،حاج عباس عاشق دیگری ظهور کند و در میان نگاه آهو برگان حوالی کالو ،کلنگی برای رضای حضرت دوست بر زمین اهدایی او فرود آورد...هم من ،هم معلم ، هم پریسا و مهدی و حسین و حمیده ،هم کهور کنار حیاط و هم زاپتک این سوی زمین خشک و بکر اهدایی حاج عباس ،آن روز را و آن «حاج عباس دیگر » را انتظار می کشیم ...

