تبليغاتX
دير تش باد
جمعه بیست و سوم فروردین 1387
پریسا رفته بود آبدون !معلم راهنما هم جایزه یادش رفته بود ...

چهارشنبه ۲۱/۰۱/۸۷

رحمان چوپان افغانی تبار روستای جبرانی *در حالی که بزهایش را روانه صحرا می کند،طبق عادت و رسم همیشگی اش ادا و اطوار از خودش در می آرود !و با ژست نظامی احترام می گذارد و بلند می گوید ها معلم ! صبحت هم بخیر ...

جمال آباد کالو *عکس شهاب میرزایی

هوا کاملا بهاریست ،باران نم نم می بارد . دود غلیظ تنور روشو * آسمان بهاری روستا را گرفته ، روشو با یک دستش نان از تنور در می آورد و با دست دیگرش قلیانش را پک می زند . سلام می کنم نان گرمی به دستم می دهد و مرا به خدا می سپارد...

نان محلی روشو را بر روی بسته ای* می گذارم که دیروز از پست تحویل گرفته ام و روی آن هم نوشته برسد به دست دانش آموزان مدرسه شهید رجایی کالو ، به سوی مدرسه می روم . خاموشی کلاس از همان دور خبر از رفتن برق روستا می دهد .وارد کلاس می شوم بچه ها به احترام معلمشان بلند می شوند و سلام می کنند، نیازی به دفتر حضور و غیاب هم نیست !معلوم است که پریسا نیامده و گرنه صدایش همیشه تا تنور روشو به گوش می رسید ! مهدی در حالی که دفتر املایش را آماده کرده تا به زنگ صدای من مدادش را در دفترش جولان دهد می گوید: اجازه پریسا رفته آبدون* ! املاء مهدی ۱۰ دقیقه ای طول می کشد و گاهی تندی باران کار املاء گرفتن را متوقف می سازد و نگاه مهدی را از دفتر املایش می دزدد . حسین امروز چتری آورده تا باران گیر نشود ! و من هی متلک بارش می کنم که این فاصله ۱۰ متری تا خانه هم آدم اگر چتر نداشته باشد باران می بردش!

کلاس کامپیوتر مدرسه کوچک ما ،عکس عباس کوثری

حسین ریاضی اش را باز کرده و حالا می داند چه عددهایی بر ۲ و ۵ بخش پذیرند . حمیده کتاب بخوانیمش را بازمیکند و از روی ضرب المثل ها می خواند به ضرب المثل " در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست " که می رسد از او سئوال می کنم این ضرب المثل یعنی چه ؟ حمیده به فکر فرو می رود که حسین می گوید اجازه برای عروسیست !  صدای خوردن غمگین باران به کارتنی که جای شیشه درب کلاس گرفته حواس بچه ها را پرت می کند . صدای ماشینی می آید حسین دزدکی دید می زند و به حمیده و مهدی خبر از آمدن معلم راهنما می دهد !مهدی دستی به موهای فرفریش می زند و مدادش را می جوید و مجذوب کتابش می شود و حمیده هم کتاب علوم اش را ورق می زند تا مبادا به سئوالات معلم راهنما جواب ندهد . آقای معلم راهنما به بچه ها سلام می کند و عید را تبریک می گوید.معلم راهنما شروع می کند از بچه ها سئوال کردن ،بچه ها کامل یا ناقص به سئوالاتش پاسخ می دهند . مهدی روانه تخت سیاه می شود و به سئوالاتی که معلم راهنما می پرسد جواب می دهد . آقای معلم راهنما می گوید مهدی اون دفعه هم خیلی خوب جواب داد اما باز من یادم رفته برایش جایزه بیاورم ! در حالی که مهدی از نگرفتن جایزه غمگین است می گویم خانمی از تهران برای بچه ها وسایل فرستاده ،حسین زیر لب می گوید از تهران ، آمریکا و همه جا برای ما کادو می فرستند اما شما همیشه می گویید یادم رفته ! وسایل داخل بسته را بیرون می آورم و به دست معلم راهنما می دهم تا به بچه ها بدهد تا آنها از نگرفتن جایزه زیاد ناراحت نباشند .ساعات پایانی درس است معلم راهنما دفتر بازدید معلم راهنما را می نویسد و در آن اشاره ای هم به آمدن بسته ای از تهران می کند ! معلم راهنما خداحافظی می کند و از مدرسه کوچک ما می رود ...

*جبرانی : روستای جبرانی در چند کیلومتری روستای جمال آباد کالو قرار دارد

*بسته ای : خانم... لطف کرده بود از تهران برای عید بچه ها کادو فرستاده بود

* روشو : روشو (روشن) همسر مکرمه مشی غلوم و همسایه شرقی مدرسه کوچک ماست     

*آبدون : آبدون در ۶۰  کیلومتری اینجاست و خانه عمه پریسا در آنجا قرار داره !

پ.ن۰۱: هر از گاهی با خود می گویم دل ها چه نزدیک است به هم، کالیفرنیای آمریکا کجا، کالو کجا...؟

پ.ن۰۲: خانم استاد کاش نظم هم این چیزها را می دانست "وبلاگ دانشجویی من"

+ [23:27]



powered by



Free counter and web stats