
دیروز که شنبه بود :
محمد قبل از عید اس ام اس زده بود که مسیح علی نژاد سراغ مدرسه ات را می گیرد و شاید به اونجا بیاید . تعطیلات عید به سرعت گذشت همه می آمدند به مدرسه و می رفتند اما از مسیح علی نژاد خبری نشد، در آخرین روز تعطیلات عید محمد دوباره از آن اس ام اس های شیرینش فرستاد که مسیح روز جمعه به بندر دیر می آید برای افتتاح نمایشگاه عکس دوربین های جنوبی ،و شنبه هم به روستای کالو خواهد آمد و به مدرسه کوچک شما سر خواهد زد ...
صبح زود با چشمانی خواب آلود ، گیچ و مبهوت از تغییر ساعت! به مدرسه روستا می روم زنگ اول و دوم با گرما می گذرد ،مهدی کتاب بخوانیم اش را بسته، نگاهش را باد با خود برده به جایی نامعلوم که نمی دانم در دور دست است یا همین نزدیکی هاست! پریسا هم هی دارد با مداد رنگی هایش تعارف رد و بدل می کند تا کتاب کار هدیه های آسمانی اش را رنگ بزند، حمیده دارد روی کتاب تاریخش را می خواند تا به سئوالات من پاسخ دهد و هی غر می زند که چقدر سخت است این سئوال و جوابش چه طولانی !"چرا شاه سلطان حسین از افغانها شکست خورد " اما حسین با آن پیراهن آبی لاجوردی اش که آرم ایرانسل در قلبش جا خوش کرده ! باید جغرافیا بخواند . دارم در مورد راهها به حسین توضیح می دهم که سه راه داریم، زمینی ،هوایی و دریایی هنوز حرفم تمام نشده که حسین نقشه مسافرت تابستانی شان را بر ملا می سازد ! حسین در حالی که آب دهانش را قورت می دهد می گوید اجازه بابام گفته از اینجا با هواپیما به تهران می رویم و آنجا هم با قطار به مشهد می رویم . پریسا و حمیده به دقت نقشه مسافرت حسین را دنبال می کنند و من خوب می دانم تا دقایقی دیگر در روستا همه از مسافرت تابستانی خانواده هاشم (پدر حسین ) گپ می زنند و...! حسین با چشم غره من به درس باز می گردد. نقشه ایران کتاب حسین را باز کرده ام و راههای زمینی ،دریایی و هوایی را برایش نشان می دهم و از تفاوت فرودگاه های داخلی و بین اللملی برایش می گویم . حسین یک مرتبه خودش را وسط حرف زدن من پرت می کند و می گوید اجازه آمریکا کجاست ! می گویم حسین آمریکا که خارج از ایران است و باید چند قاره بگذریم تا به آمریکا برسیم . می گویم حسین حالا تو چرا می خواهی بدونی آمریکا کجاست ؟ می گوید اجازه می خواهم بدونم این شکلات هایی که خانم الیزا از ایالت کالیفرنیا فرستاده از چه راهی رسیده ! با اتوبوس آمده یا با کشتی فرستاده !!!
این مهدی هم دارد حرص مرا در می آورد و به جای نوشتن تکلیفش دارد هی دارد با مداد سیاه کوتاه قد بد عنقش بازی می کند ! کتاب بخوانیم چهارم را ور می دارم ورق می زنم تا به جایی برسم که باید امروز از حسین دیکته بگیرم ، صدای ماشینی افکارمان را می لرزاند ! می دانستم که قرار است مهیمانانی داشته باشیم اما به بچه ها چیزی نگفته بودم ! مسیح علی نژاد (خبرنگار ) و عباس کوثری (دبیر سرویس عکس روزنامه اعتماد ) به همراه چند نفر از خبرنگاران بوشهری حالا به جمال آباد کالو آمده اند تا از نزدیک کم جمعیت ترین مدرسه دنیا را تماشا کنند! مهدی به چشم همه نگاه می کند با اینکه هیچ حرفی نمی زند ، حسین نگاهش را به پایین میز انعکاس می دهد ! پریسا و حمیده هم با لبخندی که بر لب دارند چهره ها را تماشا می کنند . خانم علی نژاد در کنار بچه ها می نشیند با آنها حرف می زند اما بچه ها که هنوز جو برایشان عادی نشده تنها با علامت کله شان که بالا و پایین می آید به سئوالاتش پاسخ می دهند. و گاهی هم سکوت می کنند

عباس کوثری هم با دوربینش بچه ها را شکار می کند. به خانم علی نژاد می گویم در دفتر یادداشت هایی که مهیمانان مدرسه می نویسند شما هم باید بنویسید ! لبخندی می زند و می گوید : باید بنویسم یعنی زور است دیگه! و اینطور می نویسد : بیست یا اصلا ده سال دیگر ،پریسا ، مهدی ،حسین و مهدی کجا هستند ؟ سرباز معلم کجاست ؟ من هم به "اکنون" می اندیشم اما این سئوال مثل سئوال های نپرسیده جرقه اکنون است. جناب سرباز معلم که با هم به آن فکر می کنیم ، برایش چیزی خواهیم نوشت یا کاری خواهیم کرد که در آینده بماند و ببالیم به آن .

حالا همه می خواهند بروند اما عباس کوثری اصرار دارد که من تا پایان زنگ مدرسه باید اینجا بمانم و با پافشاری اش همه را برای ماندنش متقاعد می کندو همه بدون عباس از جمال آباد کالو می روند ! عباس تا پایان زنگ در مدرسه ما بود و من به حمیده درس تاریخ می دادم و او مدام عکس می گرفت . اینقدر زنگ زدند که عباس سریع باش از پرواز جا می مانیم و عباس می گفت :اگر ناهار نخوریم به پرواز می رسیم !
زنگ آخر تمام می شود حسین رفته است خانه شان و با موتور برگشته تا ما سه ترکه سوار بر موتور به روستای همسایه برویم و آنجا با ماشین معلم شان( حاجی معلم روستای دمی خودمان را به لنج سازی برسانیم و به دیگر دوستان ملحق شویم ... عباس از موتورسواری حسین دانش آموز کلاس چهارمی ام تعجب کرده بود !

امروز که یکشنبه بود (امروز متعلق به مسیح علی نژاد است یعنی این نوشته را برای او نوشته ام ):
حسین امروز می گفت اجازه اونهایی که دیروز به اینجا آمده بودند از ما سئوال می کردند که دوست دارید به شهر بروید و ما گفتیم نه! اما اجازه ما شهر را دوست داریم ،مدرسه بچه های شهر پر از امکانات است و... اما اجازه ما هم اینها را دوست داریم اما اگر معلم بچه های شهر شما باشید نه خانمی که آنها می گفتند ! با گفته حسین اشکم سرازیر می شود و برای کنترل آن کاری از دستم بر نمی آید (تا حالا جلوی بچه ها گریه نکرده بودم ) بچه ها که دلشان نمی آید اشک های معلم شان را ببینند در لاک خود فرو می روند و به دوردست نگاه می کنند
تا دیروز به بچه ها می گفتم مسئول یا رییس بودن خوب نیست ، رییس بودن آدمهای خوب را بد می کند پس شما هرگز رییس نشوید ! اما دیروز با حرفهای شما و نوشته تان در دفتر گوجه ای یادداشتهای مهیمانان مدرسه به این نکته رسیدم که باید رییسی را تربيت كنم كه مسوليت را بشناسد ! چه معلوم شاید روزی حسین در این مملکت کاره ای شود و بگوید من روزی در مدرسه جمال آباد کالو درس خوانده ام و پشت همین نیمکت های زوار در رفته کم جمعیت ترین مدرسه دنیا روزگاری گذرانده ام . دستم را دور گردن حسین می اندازم و می گویم حسین این مردم تشنه خوبی ها و شادیها و آرامش ها هستند. به حسین می گویم روزی دولت سازندگی بود ،دیروز هم دولت اصلاحات و امروز هم دولت عدالت .اما حسین فردا چه ؟ حسین تو فردا می خواهی چه کنی برای مردم کشور عزیزت ...به حسین نمی گویم که سیاست پدر و مادر ندارد ! و یک لرزش برابر است با یک عمر پشیمانی در سیاست بی در و پیکر !
اما خودم !
نوشته بودی که دلی برای مهربانی هایت می تپد هرگز پشت نکن آقا معلم !و من به هیچ دلی پشت نخواهم کرد چشم ، گفتی سوار بر موج هستی مواظب پیاده شدن از این موج باش !من نگران هیچ موجی نیستم موج ها می آیند و می روند یا به قول نجف زاده این آدمهای سخت اند که می مانند نه روزهای سخت...
خسته ام از کار !خسته ام از کاری که تا پاسی از شب ادامه دارد و من مجبورم برای هزینه دانشگاهم کار کنم و کار کنم ...اما خوشحالم همیشه شاد شاد به مدرسه می روم ،بچه ها را به گردش می برم بی خیال آقای مسئولی که متلک بارم می کند و می گوید شما هم برای خودتان کیف اید !خوشحال که حالا بچه هایی که تمام زندگی ام اند خانه شان کامپیوتر دار شده اند و از بچه های شهر هم عقب نمانده اند ...
داشت یادم می رفت کتاب تاج خار ات را تا نیمه خواندم و به پشتکارت درود می فرستم و سعی می کنم از پشتکارت درس بگیرم ،ببخش خواهر دیگر نمی توانم چیزی بنویسم امابه تمام حرفهایت فکر خواهم کرد ... خدا از شکر می کنم که حالا یک خواهر خوب به من داده ،به روابط عمومی بچه ها هم حتما فکر خواهم کرد بی خیال مادر پریسا که در میان روزنه دیوار مدرسه شما را دید می زد و شرم می کرد برای سلام جلو بیاید ...
کوچک و دوستدار همیشگی شما
معلم مهدی ،پریسا ،حسین و حمیده
پ.ن ۰۱: گزارش مسیح علی نژاد از مدرسه ما در اعتماد ملی ،آقاي وزير! به يك سربازمعلم اضافه خدمت بدهيد
پ.ن ۰۲: گزارش جدید آنلاین از مدرسه کوچک ما
پ.ن ۰۳: عکسها هم کار محمد بود
آقاي وزير! به يك سرباز معلم اضافه خدمت بدهيد - مسيح علينژاد
حتماً شنيدهايد كه اينروزها چهار كودك و يك سرباز در بزرگترين بندر صيادي ايران، به جاي آنكه محروميت و فقرشان صيد بهرهبرداران سياسي شود، صياد نگاههاي بينالمللي شده است. حتماً شنيدهايد كه يك سرباز معلم جنوبي به نام عبدالمحمد شعراني در روستايي محروم و دورافتاده به نام جمالآباد كالو، مدرسه سنگ و سيماني بندر دير را با نام كمجمعيتترين مدرسه جهان به ثبت رسانده است و اينك علاوه بر رسانههاي داخلي و بينالمللي، يونسكو نيز با افتخار رد و نشان اين مدرسه را ميجويد تا از قافله عقب نماند و اما ماجرا از اين قرار است:
برخي از ما ايرانيان كه همواره عادت كردهايم به زار زدن بر نزارها و نداشتههايمان تا بر گردنكجكردنهايمان دلي بسوزانند و دستي براي ياري بهسويمان آرند، اينبار خلاقيت ذاتي برخي ديگر از ما ايرانيان است كه رخ مينمايد و آن بخش توصيفشده را پوششي ناب مينهد. ابا نداشته باشيم تا از آن الگوبرداري كنيم و جارش بزنيم.عبدالمحمد شعراني جوان 21 سالهبوشهري از دريايي كه همواره در افق نگاهش بود آموخت تا به جاي زار زدن بر نداشتههاي اين بندر محروم و آوار شدن بر سر توانگران، در صدف خالي، گوهري ناب بسازد. او در يك چهارديواري بلوكي كه چهار دانشآموز دوره ابتدايي نام كلاس و مدرسه را بر آن نهاده بودند با بهرهگيري از ابزار مدرن عصر ارتباطات گامي براي فرصتسازي برداشت و در گزارش هر روزهاش از محرومترين و كمجمعيتترين مدرسه جهان به جاي آنكه تصويري از نداري و برهنگي و خشونت فقر و دستهاي خالي ساكنان جنوب بگويد و بنويسد از توانايي و عطش براي دانايي اين جمعيت اندك نوشت و دريچهاي به دهكده جهاني گشود و وبلاگ اين سرباز معلم روزنهاي شد تا دهكده كوچك 40 نفره جمالآباد بهجاي ناتواني، نماد توانمندي و خواستن و توانستن شود.حتي حميده و حسين و پريسا و مهدي هم در اين گزارشهاي روزانه از سوي معلم خود ابزاري براي ابراز نداشتههايشان نميشوند بلكه عطش خواستن و آموختن در گزارش هر روزه از اين مدرسه عرضه ميشد و اين همان چيزي بود كه ساكنان دهكده جهاني را مجذوب ميكرد.كافي است پايتان به اين مدرسه كوچك در استان محروم بوشهر باز شود تا دريابيد اگرچه اين همه شهرهشدن و قرار گرفتن بر آنتنهاي تلويزيون و ماهواره و شبكههاي اينترنت، حاصلش برخاستن از زمين و نشستن بر نيمكتهاي چوبي اهدايي آموزش و پرورش بوده است اما همچنان بيتوقع و قدردانباقي ماندهاند و دلشان رضا نميدهد كه از اين همه تريبونهاي برافراشته در مقابلشان بهره گيرند و به آنان كه بهخشي كوچك بر صورت نزار ايرانيان خوشاند، فرصت دهند.
در اين ميانه دانشآموزان از آموختن باز نميمانند اما سرباز معلمي كه سكون و سكوت را شرمنده صداي رساي خود كرده است چه؟ آيا پس از پايان دورهِ خدمت سربازي براي او كه نمادي از نوآوري واقعي است، انديشهاي ميشود؟

وزير محترم آموزش و پرورش! اينك زمان آن رسيده است كه براي تشنگان به خدمت كه از قضا در حاشيه قدرت ايستادهاند فرصتي ايجاد شود. در جهت همان اهداف والايتان تدبيري كنيد تا براي يك سرباز معلم، اضافه خدمت در نظر گرفته شود كه قطعاً او جزء نادرترين سربازان اين مرز و بوم است كه به اين اضافه خدمت خواهد باليد. او كه آرزو ميكند پس از پايان دوره سربازي نيز بتواند با استخدام در آموزش و پرورش به خدمت در همين مناطق محروم ادامه دهد، فرصت خوبي است كه از دل بروكراسي اداري كه همه از آن نالان هستند، نمادي را بيرون بكشيم كه خود مشوق ديگران باشد. مرسوم دنيا نيز هست كه گاهي به خدمت گرفتن نيروهاي خلاق و توانمند، در دالانهاي هزارتوي اداري نميماند و عشق به كار و معيارهاي معنوي، سير مراحل گزينش استخدامي را سريع و كوتاهميكند و احدي نميتواند بر آن خرده بگيرد، همانگونه كه نخبگانمان در صف داوطلبان كنكور قرار نميگيرند تا انرژي و توان مضاعفشان مصروف كش و قوسهاي معمول نشود. اينبار نيز چنين بايد كرد در غير اينصورت، بايد مفهوم رايج <منطقه محروم> را دگرگون ساخت و پايتخت كشوري را كه در برابر اين خلاقيت و ابتكار سر تعظيم فرود نميآورد و قدر نميداند، <منطقه محروم> خواند.
روزنا - وب سایت اطلاع رسانی اعتماد ملی//www.roozna.com

