تبليغاتX
دير تش باد
سه شنبه ششم فروردین 1387
یادمان عید ...

*قبل از خواندن این پست این گزارش را حتما ببینید + (این گزارش در خبر شبانگاهی شبکه ۳پخش شد)

یادم هست مگر می شود یادم برود آقای نجف زاده  ! انگار همین دیروز بود که به مدرسه ما آمده بودی ، خودت بودی با حسن آقای فیلم بردار با صدا بردارت که گذر زمان اسمش را از یادم برده ... یادم است حسین رنگینک (غذای محلی )آورده بود یادم هست بچه ها صدف جمع کرده بودند ، مردم روستا دریا نرفته بودند تا به استقبال شما بیایند ،اصلا مگر می شود از یادم برود این همه خاطره های قشنگ و زیبا ...یادم هست گرمای جنوب تمام وجودت را گرفته بود ... مگر می شود اول مهر پارسال از یادم برود ، مدرسه ای که در کار نبود خانه ای بود پر از وسایل دریایی با کمک معلم راهنما و بچه ها آبادش کردیم دستی به سر و صورتش کشیدیم! و آنجا شد مدرسه کوچک ما ...شبش با اینکه خسته بودم آمدم عکسهای بچه ها را گذاشتم در وبلاگم و در مورد اولین روز مدرسه نوشتم +  اما خدا می خواست پست مهر من با کامنت یک نفر پر مهرتر شود ...

و من یادم نمی رود به بلاگت آمدم ، در کامنت هایت تلفن و آدرسم برایت نوشتم و تو  زنگ زدی و من خوشحال خوشحال با غرور تیتر زدم :وقتی نجف زاده به کم جمعیت ترین مدرسه ایران می آید ...

و من یادم نمی رود روزی که شما برای تهیه گزارش آمده بودی ، مدرسه ما نه کامپیوتری داشت ،نیمکت هایش به قول خودت زوار در رفته بودند ، کتابخانه مان هم که ول معطل بود و روستا لوله کشی آب هم نداشت و آبی که بچه های برای اکیپ شما آورده بودند آب آب انبار بود+ ... اما یادم نمی رود که چه زود گذشت . به روستا آمدی و از مدرسه کوچک ما گزارش تهیه کردی + گزارش شما پخش شد و روزها گذشت و گزارش شما در خبر شبانگاهی شبکه ۳ بانی خیر شد و همه چیز عوض شد ...

حالا دیگر مدرسه ما کامپیوتر دارد  و بچه های مدرسه کوچک من از دانش آموزان شهری عقب نمی مانند ،حالا همه شان دارند کامپیوتر یاد می گیرند، باور نمی کنید به اینجا بیایید تا مهدی برایتان قطعات کامپیوتر را ردیف کند! و حسین با برنامه ای که تازه یادش داده ام برایتان یک کلیپ حرفه ای بسازد ... حالا اینجا در مدرسه کوچک ما نیمکت های نو   جای نیمکت های درب و داغان زوار در رفته  را گرفته اند ... حالا دیگر روستا آب دارد آن هم آب لوله کشی و برای مدرسه ما هم آب آورده اند . حالا کتابخانه  مدرسه مان پر از کتاب هایی شده است که از آموزش و پرورش منطقه و دوستان وبلاگ نویسم برایمان فرستاده اند و حسین کابینت اسقاطی آشپز خانه شان را آورده و تغییر کاربری داده و شده قفسه کتابخانه مان ! حالا اینجا هر روز اتفاقات جدیدی می افتد از شکلات هایی که خانم الیزا از ایالت کالیفرنیا برای بچه ها فرستاده تا وبلاگ انگلیسی ام که لینکش برای یونسکو فرستاده شده  و ...

همه زنگ زدند(بعد از پخش گزارش) و می گفتند مرد صدایت رسید ، و من در دلم غوغایی به پا بود که هیچ کس نمی دانست و نخواهد دانست . چه کسی می دانست اینجا درست در ۱۸۰ کیلومتری بوشهر روستایی به نام کالو وجود دارد که کم جمعیت ترین مدرسه جهان را در خود جا داده است ؟ من یادم نمی رود ایمیل های دوست داشتنی تان که شما همیشه به من درس می دادید ،یادم نمی رود روزی که به بچه ها گفتم کوچکترین اتفاقات مدرسه شان را صدها نفر از طریق وبلاگم دنبال می کنند و حالا انها متعلق به خودشان نیستند و تمام حرفهایشان را یک دنیا می خوانند ! حسن پستچی شهرمان دیگر آنقدر بسته آورده که حالا من و مدرسه ام برایش غریبه نیستیم . روزگار چه زود می گذرد و خرداد ماه وداع من از کالو خواهد بود(سرباز معلمی ام تمام می شود) وداعی تلخ با این همه شیرینی ، یادم خواهد ماند که در عبور از روزهای سخت این آدمهای سخت هستند که می مانند نه روزهای سخت ...خوشحالم .. در پوست خود نمی گنجم ... هیچ احساسی هم ندارم از اینکه مرا در نشریات و سایت ها و خبرگزاری های مختلف معرفی می کنند.. من خوشحالم که در محکمه ی بیدار و عادل وجدان خویش نمره قبولی گرفته ام... من همه آنچه که داشتم در طبق اخلاص گذاشتم.. از هیچکس هم طلب هیچ چیز نمی کنم... نه تقدیرنامه یونسکو مرا راضی نگه می دارد و نه کادوی سکه های  بهار آزادی ... آنچه که مرا خشنود کرده این بود که به حمیده و پریسا و مهدی و حسین فهماندم که باید زندگی کنند. فهماندم که باید  براي همديگر باشند نه براي خويش... امروز با بقچه ای از رضایت و کوله پشتی ای پر از خنده پیرمرد و پیرزن روستا را با خود حمل می کنم .. ماندن یا رفتن برایم نه ..نمی توانم بگویم مهم نیست .. قطعاْ دل کندن از زندگی برایم سخت است...

پ.ن ۰۱: از مسئولین آموزش و پرورش منطقه بردخون که همیشه پشتیبانم بودند ممنونم ...

پ.ن۰۲: خانم ها و آقایان وبلاگ نویس ! از شما ممنونم که ایمیل زدید یا به اینجا آمدید و از نزدیک مدرسه کوچک ما را دیدید و در دفتر گوجه ای رنگ از مدرسه مان برایم نوشتید ....ممنونم از شما که نوشته بودید "من در مدرسه کالو لحظاتی از زندگی را لمس کردم " یا شما که خیلی به من لطف کرده بودید و گفته بودید که " هنوز مسحور آن همه عشقی ام که به پای آن مدرسه کوچک یک کلاسه و چهار شاگرد کوچکت ریخته ای "  باز هم ممنونم از شما که نوشته بودید "دیدم سختی ها را اما تلخی نبود .هر چه بود شیرین بود عین قند " و شما که از آرزو نوشته بودی "کاش آرزوهایت مثل خودت بزرگ بود. تو بزرگی . بزرگتر از آرزوهایت . کسی این را نمی داند " و شما که در بعد از ظهر اولین روز ۱۳۸۷ به مدرسه کوچک ما آمده بودی و برای بچه ها شیرینی عید دادی ...

پ.ن ۰۳: ازمردم روستای کالو هم که خیلی به من کمک می کنند ممنونم ...از حمیده ام ،مهدیم ،پریسایم و حسینم خیلی خیلی سپاس گذارم ...

+ [15:9]



powered by



Free counter and web stats