
صبح گرگ و میشی است می ترسم اینبار نور احمد افغانی هم مثل آن خیر نکرده (محمد گل افغانی) مرا قال بگذارد !اما نور احمد در کل آدم خوبی بود !این را از خوش قولی امروزش در چشمان پف کرده اش فهمیدم ! شاید هم افغانی ها حق داشته باشند . مگر کم راهی است این روستای کالو !۳۰ کیلومتر راه را باید بکوبند بیایند تا گودالی حفر کنند که قیمت هر متر حفر کردن آن متری ۵۰۰ تومان باشد ! راستی داشت یادم می رفت که بگویم لطیف که همسن و سال خودم هم بود ، شاگرد نور احمد بود و همسفر ما تا مدرسه... . لطیف دلی پر درد داشت، پر دردتر از دل من که عکسهایی که تابستون برای کارت پایان خدمت سرباز معلمی ام گرفته بودم همه اش را گم کرده ام و شاید مجبور باشم دوباره موهایم را از ته بتراشم ! لطیف آن شاگرد ساده شیک پوش نور احمد از عشق بازیهایش گفت از ناز گلی که خیلی دلش می خواهد او را بگیرد اما طبق قانون مسخره شان !باید ۱۱ میلیون تومان پول بدهد تا به عشقش برسد ! لطیف که در نگاهش معصومیتی قایم شده بود گفت: کار می کنم تا پولم کامل شود و به او برسم.....
حالا دیگر به روستا رسیده بودیم اما عجب از این افغانی های ما ! بیل و کلنگ یادشون رفته !حسین را صدا می زنم تا برود خانه شان بیل و کلنگی بیاورد تا امروز کار آب را یکسره کنیم !
لطیف و استادش نور احمد را تنها می گذارم و به کلاس می روم ....
در حریم دوست داشتنی کلاس مدرسه کوچک ما !امروز مهدی املاء دارد و باید مدادش را برای نوشتن کوک کند ! پریسا که زنگ اول هدیه های آسمانی دارد ،کلید دفتر را بر می دارد تا برود کامپیوتر را روشن کند وبرای خودش CD هدیه های آسمانی بذارد ...در حالی که دود تنور روشو (روشن)* همه کلاس را به اشغال خود در آورده ،حسین درس بخوانیم اش که امروز میراث فرهنگی است با صدای بلند می خواند و با قیافه ای حق به جانب خطاب به من می گوید : اجازه کی به موزه می رویم؟ ! می گویم حسین موزه کجا بود !حمیده در حالی درس جغرافیایش می خواند که درسش در مورد کشوری است که امروز دو نفر از مردمش (افغانستان) میهمان مدرسه کوچک ما هستند !....
حمیده که نیمکتش روبروی درب کلاس و درب کلاس هم درست روبروی دریا قرار گرفته ،به مهدی (برادرش) می گوید : بابا با قایقش از دریا برگشت....
حالا زنگ تغدیه بچه ها است. اما! چند روزی می شود که تغذیه مدرسه ته کشیده و چیزی برای آذوقه بچه ها نمانده است .... بچه ها نظاره گر کار کردن نور احمد و لطیف می شوند تا بدانند زندگی شوخی بردار نیست !باید برای رسیدن به آرزوها، عرق ریخت و تلاش کرد.....
*روشن همسایه دیوار پشتی مدرسه ماست که در روستا او را روشو صدا می زنند ...!
پ.ن ۱: عبدالمحمد شعرانی آنقدر ها هم پیچیده نیست ! او را می توان در یک سطر و نیم خلاصه کرد و با اوجمله نویسی کرد و کوتاه ترین انشاء جهان نوشت ...
پ.ن ۲: وقتی که برای بچه ها پست های وبلاگم می خوانم ،ذوق زده می شوند و می گویند : اجازه چطور اینها در ذهنت می ماند !
پ .ن ۳ جدید : لطیف افغانی آمده بود درب حیاط مان ، عکسهایش می خواست تا بفرستد افغانستان ....

