
«شهریار» رانندهی آموزش و پرورش منطقه، آدم خوبی است! حسابی هوای مدرسهی کالو و سربازمعلمش را دارد. من اگر از آموزش و پرورش هم بروم، بیشتر از همه دلم برای خندههای شیرین او تنگ میشود. صبح زود، جلوی تابلوی رنگ پریدهی کالو، وعدهی من و شهریار هست برای تحویلگرفتن سؤالات امتحاننهایی حسین. صبحی که همه خواباند ، من و شهریار بیداریم ...
پریسا امتحان املاء دارد، مهدی و حسین امتحان ریاضی دارند.
دستهایمان را روی هم گذاشتهایم و و با هم عهد بستهایم که اگر امتحانهایشان خوب شود، اولا این نمایشگاه عکس تهران را ردیف میکنم و ثانیا همهمان با هم میرویم تهران. حتی حمیده هم اگر امتحانهایش را خوب بدهد با خودمان میبریمش تهران و میرویم همه جای تهران را میگردیم...
آنچه در پایین میخوانید، حاصل میزگردی کودکانه در واپسین روزهای سال تحصيلی، در گفتمانی صميمی میان ما در اتاق کامپیوتر مدرسه کالوست. سؤالهايی است ساده، اما جوابها از پس نگاههايی صاف و صادق و بیريا به شما عرضه شده است. میتوانيد بخوانيد و برای لحظاتی از شيشهی روشن و شفاف نگاه اين سه كودك به دنيا زل بزنيد ...
1. اگر در آینده به مدارج بالای علمی برسید، حاضرید دوباره به کالو برگردید؟
مهدی: بله. کالو بهتر از همه جاست. هوایش
خوب است و خانهمان اینجاست.
پریسا: بله. من کالو رو خیلی دوست دارم. کالو دریا دارد ولی تهران و
اینها که دریا ندارند.
حسین: نمیدونم! تصمیم سختی است ولی باید ببینم آینده چه میشود.
2. با اولین حقوقتان چه چیزی و برای چه کسی میخرید؟
مهدی: النگو برای مادرم .
پریسا: برای فقیرا هدیه میگیرم و بچههاشون
رو شاد میکنم .
حسین: حقوقم رو جمع میکنم تا در آینده
بتوانم مدرسه بسازم. مثل مدرسه خودمان که یک خیر ساخت.

مهدی: مشکل تلفنها حل شود و کالو به اینترنت وصل بشه .
پریسا: نفتیها از کالو بیرونمان نکنند.
حسین: هر روز آبادتر شود. من دوست دارم دکتر احمدی نژاد را از
نزدیک ببینم.
4. اینترنت را میشناسید؟
مهدی: خیلی خوب است. معلم گفته آدم دوستهای زیادی پیدا میکنه.
پریسا: خیلی دوستداشتنی است و ما میتوانیم هر روز وبلاگ مدرسهمان
را ببینیم.
حسین: مگر مدرسهی ما چطور این همه معروف شد؟ اگر اینترنت نبود الان
کسی مدرسهي ما رو نمیشناخت.
5. زیباترین شهر
ایران؟
مهدی: تهران.
پریسا: مشهد.
حسین: تهران.
6. رنگ مورد علاقهتان؟
مهدی: آبی.
پریسا: آبی.
حسین: نارنجی.
7. بازیگر مورد علاقهتان؟
مهدی: مهران مدیری.
پریسا: جومونگ.
حسین: احمد پور مخبر.

8. بازیکن مورد
علاقهتان؟
مهدی: هانری.
پریسا: سیاوش اکبرپور.
حسین: لیونل مسی.
9. و بالاخره کالو:
مهدی: زیبا.
پریسا: عشق من !
حسین: استثنایی!

صبح شما بهخیر، ببینم!کدامتان / بیتوته کرده صبح غزل توی نامتان؟
مهدی، حسین، پریسا، حمیدهجان! / خورشید مانده پشت نگاه کدامتان
شبهایتان قشنگ، سحرهایتان سپید / صدها ستاره جایزهی یک سلامتان
ای همنشین لهجهتان نخل و انتظار / گنجشکهای باغ خدا همکلامتان
دریا کنار لکنت ده، لال مانده است / مهتاب مانده در افق پشت بامتان
اینجا که آب، تشنهی مشق شب شماست / اندوه موج و شور تمنا به کامتان
بابای درس های شما آتش است و باد ...

کتاب «قصهی کوچکترین مدرسهی دنیا» در نمایشگاه بینالمللی کتاب تهران در راهرو 18 غرفه 41 توسط نشر شفيعی عرضه میشود...
من روز پنج شبه (17/2/88) تماموقت در غرفهی نشر شفیعی هستم.
آتیبان: قصهی كوچكترین مدرسهی دنیا كتاب شد.
جوان: گپی با معلم کوچکترین مدرسهی دنیا

کلاس ساکت است. تنها صدای امواج دریا که آهنگ قشنگ این روزهای مدرسهی کوچک ماست، به گوش میرسد. کتاب «اجتماعی» پریسا تمام شده و به قول حسین بالاخره این آقای هاشمی و اهلبیتش به نیشابور رسیدند !
مهدی نیمنگاهی به رنگهایش می کند و به پریسا می گوید: "ما دیشب کولر زدیم." پریسا میگوید: "عجب کیفی دارد زیر کولر خوابیدن!"
حسین میگوید: "اجازه پنج شنبه که اینجا نبودید و رفته بودید تهران، از آموزش و پرورش نامهای آوردند که گفتند خیلی هم مهّم است." میگویم: "مگر خبر نداشتن که من رفته بودم تهران؟" پریسا میگوید: "حتما یادشان رفته!"
کلید دفتر که به «تسبیح لاجوردی» زیبایی گره خورده و حاج عباس - بزرگ روستا - به مدرسه هدیه داده، روی میز است. میگویم: "حالا بعدا میروم میبینم." حسین میگوید: "نه! اجازه! همین حالا برو ببین، شاید خیلی مهم باشه! شاید جلسه باشد! فردا زنگ میزنند دعوایتان می کنند ها! اجازه! گذاشتیمش داخل همین کمدی که آموزش و پرورش برای مدرسه جدید فرستاده."
میگویم: "مهدی برو نامه رو بیار." پریسا میگوید: "اجازه! دست مهدی کوتاه است و به نامه نمیرسه! دست من هم نمیرسه، دست حسین هم شاید نرسه."
در دفتر را که باز میکنم به سراغ کُمدی میروم که میگویند نامهی مهّم آنجاست!
من میفهمیدم این پچپچهای اول صبحی بیمعنا نیست. این که حسین اول صبحی دارد چیزی روی دفترش مینویسد و هی حواسش به این است که من متوجه نشوم... اینها بیمعنی نیست.
در کُمد را که باز می کنم کادوهای رنگارنگ جلوی چشمم رژه میروند، کادوهایی که رویشان نوشته: "از طرف پریسا و... به معلم مهربانمان"
به کلاس که بر میگردم، حسین بزرگ روی تابلو سیاه نوشته:

پ.ن ۰۱: برادرزادهام محمدرضا میگوید: "مدیر مدرسه برای معلمها کادو گرفته بود؛ مدیر شما چی برات کادو گرفته!؟" میگویم: "مدیر مدرسه کالو هم که من خودم هستم! کسی هم که برای خودش کادو نمی گیرد!"
پ.ن ۰۲: ممنون که حمیده زارعی هنوز به یاد معلمش هست و به او رواننویس خوشگل هدیه می دهد ...
+ پادکست این پست را بنشوید: رادیو کالو!
روز قبل
نقشهی «بندر دّیر» را در دست گرفتهام، شاید که زمینی در اطراف «جمالآباد کالو» پیدا کنم و آخرین کار ماندهام در «مدرسه کالو» را که ساخت بزرگترین بوستان دانشآموزی کشور است، تمام کنم .
نقشه را وارسی می کنم تا جایی پیدا کنم که نه «نفتی ها» دربارهاش اعتراضی داشته باشند و نه دوستان «محیط زیستی». تمام توان و ناطقه و سوادم را به یاری طلبیدهام تا «مدرسه کالو» با ساخت این بوستان دانشآموزی برای همیشه ماندگار شود وهر کس گذرش به آن حوالی افتاد یادی ازمان بکند. رئیس منابع طبیعی می گوید: "خدا کند من هم بتوانم کاری کنم برای «مدرسه کالو».
مصطفی که وزنش خیلی زیاد است، و به اندازه چاقیاش مایهدار است، آنجا دُرست روبروی رئیس نشسته و می گوید: "میبینی فلانی، این هر کاری میخواهد انجام دهد، انجام میدهد. عجب پیشانی بلندی دارد! عجب آدم خوششانسیه!" رئیس می گوید : "او که برای خودش نمیخواهد کاری کند، اینجا که فردا آباد شد برای استانمان افتخارآفرین خواهد بود. تو چه؟ زمین بلوکزنی، پرورش میگو و شتر مرغ هم داری و الان هم می خواهی مجوز مرغداری بگیری! کی خُمس این همه سرمایهات را دادی؟ چند تا آدم رو کمک کرده ای؟" مصطفی حرفی نمیزند و سکوت میکند...
روز بعد
نرسیده به «کالو»، درست روبروی تابلوی روستای «کمال احمدی»، موتور پنچر میشود و هر چه تلاش
میکنم، نمیتوانم کاری کنم و موتور پرت میشود وسط جاده. با دست آسفالت را سفت میچسپم تا مبادا بروم پایین جاده و خدای نکرده ... میگویم دستهایم حتما شکسته، اما فقط پوستشان کنده شده. صدایی را می شنوم که میگوید: "خدا خیلی دوستت داشته؛ سرباز معلم کالو!"
شاید مصطفی چشمم زده بود دیروز... شاید !
پ.ن ۰۱: حالمان خوب است، خدا را شکر. از ایمیلها، کامنتها، تماسها و اساماسهایتان که جویای احوال بودید، ممنونم.
پ.ن۰۲: دیدار آخر هفته با رهبر انقلاب، صمیمی و دوست داشتنی بود...
پرشین بلاگ برای هفتمین سال تولد وبلاگ فارسی، مراسم ویژهای دارد و از وبلاگنویسان خواسته است که پنج پست برتر وبلاگشان در یک سال گذشته را برای داوری نهایی و شرکت در مسابقه، معرفی کنند.
برای من انتخاب پست هایبرتر وبلاگم، آنهم تنها پنجتا خیلی سخته! بنابراین ۱۵ پست برتر سال گذشته را از دیگر پستها سوا کردم تا شما بهترین پستهای «دیّر تشباد» را انتخاب کنید. چون شما بیشترین حق را بر گردن «دیّر تشباد» دارید .
انتخاب کنید لطفا! (در قسمت کامنتها براساس شماره هر پست، پستهای برتر را مشخص کنید.)
* «دیّر تشباد»، سال گذشته توانست در ششمین دوره مسابقه پرشین بلاگ، برنده نظرسنجی کاربران شود.
1. بچههای مدرسه جمالآباد مرا سوپرایز کردند ...
2. فرق عشقآباد با جمالآباد ...!
3. مدرسهی ما حالا بزرگترین مدرسهی دنیاست...
6. پسر حاج غریب، رییسجمهور کالو شده ...!
7. حمیده قصه کوچکترین مدرسه دنیا دارد میرود...
8. این موتور دیگر مرا به کالو نمی برد...!
9. موضوع انشا: اگر من رئیسجمهور بودم ...
10. چرا اسم بچهات را کالو گذاشتهای!؟
11. ولی کالو بی همان چاه نفت هم دوست داریم
12. مهمان های خارجی مدرسه کالو
14. نامه ای به یک حاج اسد سعادتمند !

