تبليغاتX
دير تش باد
شنبه بیست و یکم دی 1387
کالونی ها به درب و داغان می گویند چپه !

مهدی امروز می گفت: اجازه خبر داری ماشین «کریستن رونالدو »تصادف کرده !؟ از تلویزیون دیده بودم اما به مهدی گفتم نه ! اصلا این «کریستن رونالدو » کیه ؟ مهدی گفت : اجازه در تیم«منچستر»فوتبال بازی می کند . گفتم حالا مرده !؟ گفت نه اجازه ،ولی ماشینش « چَـــپّـه » شده ! پریسا می گوید زشت است مهدی ! اجازه شهری ها به«چپه» چه میگن؟ می گویم «درب و داغان» . پریسا می گوید ها ! درب و داغان بگو نه «چپه »، فردا یکی آمد مدرسه مان گفتی «چپه » می رود مسخره مان می کند .به همه می گوید «کالونی ها » ! به درب و داغان می گویند «چپه »!

CNN has a Story about Kaloo where the world Smallest

گزارش CNN از مدرسه کالو ...

پ.ن ۰۱:پنج شنبه گذشته که دانشگاه تعطیل شده بود و من در کالو بودم  مرتضی  به مدرسه ما آمد. او  هم ولایتی مان است و کاریکاتوریست ،آمده بود تا از هنرش برای بچه ها بگوید . کاریکاتور مان کشید و ما هی یاد گرفتیم ،نقاشی کشیدیم و هی خندیدیم...

 پ.ن۰۲: عکس های حسین فخرایی با عنوان بازی بچه ها در ساحل بندر دیر ،به مرحله نهایی مسابقه عکس دست دوم راه یافت. اینجا ببینید و رای بدهید !

+ [23:16]
چهارشنبه هجدهم دی 1387
مردی مثل همه ی مردهای کتاب فارسی دبستان!

صدای رییس* که انگار از جلسه ای مهّم(جلسه خیرین مدرسه ساز) زنگ می زد نارسا بود و هی آهسته آهسته تکرار می کرد : به حمیده و مهدی و پریسا و حسین بگو انشاالله دارید مدرسه دار می شوید ... ومن گفتم بچه ها عابدی است رییس مان ،می گوید به جوجه هایت بگو دارند مدرسه دار می شوند .عابدی می گفت : اینجا همه از مدرسه کالو حرف می زنند .

حسین خوشحال تر بود ،پریسا ومهدی هم همینطور اما انگار حمیده به فکر رفته بود. لبخندی می زد اما نه از آن لبخند های همیشگی ! دستهایش به هم گره کرده بود ،شاید با خودش می گفت من که دیگر نیستم و مدرسه جدید چه بکار من می آید !؟

جلسه خیرین مدرسه ساز در راه بود و رییس گفته بود تمام توانش را به کار خواهد گرفت که «کالوی» به قول خودش «ممد شعرانی »مدرسه دار شود .مطلبی آماده کرده برای مراسم ،من وقتی که خواندمش کلی گریه کردم...  " همیشه دلم برای «حاج عباس » تنگ می شد و هرگاه سری به دانش آموزان آبادی می زدم ،محال بود فنجانی چای در کنار مهربانی های پیرمرد صرف نکنم ،چه در گرمای آغاز و انجام سال تحصیلی و چه در دی ماه بهار انگیز، با چاشنی سوز و سرمایش ...اما این بار ،برای دیدن حاج عباس بی آنکه بخواهم -نقابی از شرم وتمنا بر چهره داشتم ...دیدار ظهر نیمه شهریور من با حاج عباس از آن دیدارهای همیشگی نبود،تا آن روز میان من و حاج عباس جز سلام و احوالپرسی و کام گرفتن از شیرینی حکایتهای حوالی ،چیزی رد و بدل نشده بود.اما امروز آمدم تا از حاج عباس چیزی بخواهم !تردید و اضطراب و شرم ،جانگاه تر از گرمای نیمه شهریور پنجه بر گلویم فشرده اند ،از بستر آسفالتی که بردخون را به دیر پیوند می دهد به فرعی خاکی کالو پیچیده ام ... می ایستم ،پیشانی داغم را بر فرمان اتومبیل می گذارم . نبض بنا گوشم تند می زند ،با خود می گویم :اگر بعد از پیشنهاد تو ،پیرمرد آن ابروان بلند سپید را در هم کشید و چشم درشتش به چشم تو دوخت و گفت: دستت درد نکند ! این همه دوستی و لابه برای این بود که... چه داری که بگویی؟! یکباره بنیاد دوستی هایت با پیرمرد خراب خواهد شد و دیگر تا سایه سار کهور این سوی حیاطش بدرقه ات نخواهد کرد اما (به یاریم آمدند) آه !بچه ها ! بچه های کالو !با آستین های پاره ،کیف و کتابها به دست از شیشه بسته اتومبیل وارد فضای ذهنم شدند و... آه !اینها مرا پیش حاج عباس خواهند برد !

در سایت ها ،روزنامه ها و مجله های معتبر کشور ،هر هفته از «کالو » می نویسند... و مدرسه ی کوچک کالو ،با همان بلوک های شکسته خواب در و دیواری را می بیند که از چهار سوی زمین اهدایی حاج عباس بالا رفته است : مدرسه ای دو کلاسه که رو به دریا باز شود و مهدی ،پریسا حسین و حمیده به همراه معلمشان بازگشتن قایقهای مردان ده را با سبدهای پر از برکت خداوند ببینند. دلم می خواهد ،تا حاج عباس روستا زنده است و بچه های مدرسه ی جهانی ما ،مانند آن جوان صیاد آلونک نیمه مخروبه مدرسه را ترک نکرده اند ،حاج عباس عاشق دیگری ظهور کند و در میان نگاه آهو برگان حوالی کالو ،کلنگی برای رضای حضرت دوست بر زمین اهدایی او فرود آورد...هم من ،هم معلم ، هم پریسا و مهدی و حسین و حمیده ،هم کهور کنار حیاط و هم زاپتک این سوی زمین خشک و بکر اهدایی حاج عباس ،آن روز را و آن «حاج عباس دیگر » را انتظار می کشیم ..."

رییس شاعر بود و دست به قلمش حرف نداشت . شب قبل از مراسم زنگ زد و عکس های حاج عباس می خواست برای جلسه ی فردا ،حاج عباس هم با خودش از «کالو » به «بوشهر»  بُرد تا آنجا حاجی نظاره گر هم قطارهایش باشد . حاج عباس مدرسه نساخته بود اما زمینی که به مدرسه کالو و نوه هایش اهدا کرده بود دنیایی ارزش داشت . زمینی که می دانست کافیست «نفتی ها »دستی رویش بگذارند تا قیمتش خدا تومن شود و با پولش ویلایی مجهز در شمال بخرد و خودش و «دی اکبرو » آخر عمری در رفاه باشند ! اما حاج عباس کالو مرد بود مثل«دهقان فداکار» ،مثل «پتروس» و مثل همه ی مردهای کتاب فارسی دبستان!

عکس از محمد رحیمی زاده

 «حاج عباس» دیگر خیلی زود ظهور کرد ،«حاج اسد سعادتمند » مرد نیکوکاری بود که نیکوکاریش را از اجدادش به ارث برده بود (حاج اسعد سعادتمند نوه سعادت بزرگ است که اولین مدرسه بوشهر را تاسیس کرد ) و حالا بچه ها کالو خوشحال اند که مدرسه ای دارند که می توانند در آن درس بخوانند ،مدرسه ای کوچک که سرپناهی بزرگ برای آیندگان کالو خواهد بود آیندگانی که پا به جای سرباز معلم و مهدی و حسین و پریسا و حمیده خواهند گذاشت .

مدرسه ای که درش رو  به دریا باز می شود و یک پنجره اش به نخلستان و پنجره دیگرش به تنور «روشو»،حسین می گوید :اجازه دلمان برای مدرسه ی قدیمی هم تنگ می شود برای پنجره بدون شیشه اش ،برای چکه های روزهای بارانی  اش و برای ...  منم می گویم برای خاطرات شیرین ۳ سال سرباز معلمی ام برای روزهای پرشور جوانی ام و برای زندگی ام

"مدرسه قدیمی کالو !"

مدرسه جدید کالو همین روزهاست که افتتاح شود ،رییس رفته است که دکتر شود اما همیشه در فکر مدرسه کالوست زنگ می زند و اس ام اس می دهد و مرا به یاد جلسه تودیع اش می اندازد که با بغض  گفت:  «کالوی جهانی شده ی محمد شعرانی  خداحافظ !»

عکس :محمدی رحیمی زاده

 "مدرسه جدیدمان "

خیلی تلاش کردم اما نشد که کالو تبدیل شود به روستایی توریستی ! نفتی ها قلدراند و زورشان خیلی بیشتر از من است ...مستند مدرسه کالو یادگار خوبی برایمان خواهد ماند ،کتاب خاطرات مدرسه کالو اثری جاودانه خواهد شد و خواهد ماند و کارهای نیمه تمام دیگر که باید زود تمام شان کنم .

*منظور از رییس همان آقای مجید عابدی رییس سابق آموزش و پرورش منطقه مان است که حالا رفته است مشهد و دارد درس دکترا می خواند .

پ.ن ۰۱: ايده زيست محيطي بزرگ در مدرسه اي کوچک

پ.ن ۰۲: عکس های من از عاشورای بندر دیر در دوریین دات نت

+ [20:52]
سه شنبه دهم دی 1387
مهمان های خارجی مدرسه کالو

مهدی می گوید اجازه چرا زرد اند !؟ پریسا می خندد .حسین می گوید :معلومه چون خارجی ها با ما فرق دارند،پریسا تو هم خنده نکن عیب مان می کنند ها ! می روند شهرشان می گویند این ها خنده کردند رویمان ها !

 Rob  و Chris دو مهمان ناخوانده امروز مدرسه کوچک ما بودند. آنها با ماشین شان می خواهند به کشورهای مختلف دنیا سفر کنند.  Chris معلم زبان انگلیسی در کشور کره جنوبی است و متولد بیرمنگام انگلیس و Rob گرافیست و متولد لندن است . گرمای کالو برایشان شادی آور است  و مدام عکس های برف در مشهد را به بچه ها نشان می دادند و می گفتند دهکده تان چه هوای خوبی دارد .آنها از کشورهای مختلف می گویند اما می گویند: ایران یک چیز دیگر است . حسین می گوید اجازه برم ناشتا برایشان بیاورم ،مهدی می گوید اجازه دیم (مادرم) نان تازه کرده من هم میرم که نان بیارم و پریسا هم می رود که چایی تازه دم کشیده شان بیاورد.

 

نان و تخم مرغ محلی حسابی به Rob و Chris می چسپد. وقتی گزارش cnn از مدرسه کالو می بینند حسابی به وجد می آیند می گویند: ما الان در کوچک ترین مدرسه دنیا هستیم ،جایی که خیلی دوست داشتنی است و همه ی دنیا به آن احترام می گذارد و برایشان مدرسه ای مقدس است . آنها می گویند برخلاف اینکه رسانه های غربی از ایران به عنوان کشوری خطرناک نام می برند ،اصلا اینطور نیست . ایرانیان مردمی دوست داشتنی اند که چنین مردمی در دنیا کم پیدا می شود. Chris می گوید : من و Rob  حتما به همه ی دنیا می گویم که ایران چقدر زیبا است و چه مردم دوست داشتنی و مهربانی دارد ،به آنها می گویم حتما به «کالو »هم بیایند و این دهکده قشنگ ،دریای زیبا و مدرسه استثنایی شان دیدن کنند .

آن ها از اینکه آموزش در یک مدرسه دور افتاده هم در جریان است خوشحال اند . Chris عکس های مدرسه ای که در  کره تدریس می کند به بچه ها نشان می دهد و با اشاره و خنده به بچه ها می گوید می بینید این ها هم بزرگ ترین مدرسه جهان را دارند  !آن ها گزارش های روزنامه ها ،مجلات و تلویزیون ایران را که می بینند با دست بچه ها را به یک دیگر نشان می دهند . به«حاج عباس » هم می فهمانند که عکسش در روزنامه چاپ شده است .

 

آنها از مدرسه جدیدمان که همین روزها افتتاح می شود هم دیدن می کنند. وقتی که می گویم یک «خیر مدرسه ساز» آمده و اینجا دارد مدرسه می سازد شوکه می شوند می گویند در هیچ جای دنیا ندیده اند که انسان ها مدرسه بسازند !Chris  که از مدرسه جدیدمان خوشش آمده حسابی از آن عکس می گیرد. «زکی»کارگر افغانی مدرسه که مثل معلم کالو دست و پا شکسته انگلیسی حرف می زند به Chris  می گوید به افغانستان هم رفته اید ؟ Chris  می گوید نه ! در مسیرمان نبوده . آنجا جنگ است و ما می ترسیم .«زکی» می گوید برادرم در «بروکسل » زندگی می کند.

 برای بچه ها مداد رنگی و رنگ گواش کادو می دهند ،بچه ها تشکر می کنند و نقاشی هایی که کشیده اند به آنها هدیه می دهند .  Rob  دستی به سر حسین می کشد و می گوید:  

«Someday you will become a great picasso Mr.Zarei » تو روزی پیکاسوی بزرگ می شوی مستر زارعی ! عکس دسته جمعی می گیرند و با بچه ها خداحافظی می کنند.قرارمان می شود ظهر  «بندر دیر » (شهرمان)

«بندر دیر» برایشان بسیار زیباست ،قایق ها و لنج های صیادی ،جاشوها و ...آن ها خوشحال اند که امروز با ترین ها طرف اند ! کوچک ترین مدرسه دنیا و بزرگ ترین بندر صیادی ایران .

چاس «دی حیدر »(مادرم) برایشان خوشمزه است که هی زمزمه می کنند «What a tasty food » "چه غذای خوشمزه ای " و هی می گویند «Today we are the guests of  a world known person» "ما امروز مهمان شخصیتی جهانی هستیم ".

می گویند محمد تو دوست داری دوباره به معلمی ات ادامه بدهی ؟ می گویم معلمی را دوست دارم ولی می خواهم به جاهای بالاتر بروم تا بتوانم بیشتر به مردم کمک کنم .

می گوید :«you have great idea, utilizing internet for introducing your school was an interesting idea and we know someday you will be a great man » "تو فکر خوبی داری ،همین استفاده از اینترنت برای معرفی مدرسه ات ایده جالبی بوده و ما می دانیم تو روزی آدم بزرگی می شوی"

آن ها می خواهند از اینجا به بندر عباس بروند و از اصفهان و تهران هم دیدن کنند . نقشه شان را ورق می زنیم ، از هم  خداحافظی می کنیم و  آنها به راه دنبال درازشان فکر می کنند و اتفاقات آن ...

می گویند : «  Mohammad, do you like tehran»محمد تو هم تهران را دوست داری ؟

می گویم :« for me nowhere is like "Bandar Dayyer»   برای من هیچ جا «بندر دیر » نمی شود .

 

عکس ها : Chris

پ.ن ۰۱: سفرنامه Chris و Rob  را می توانید در وب سایت شان دنبال کنید .

پ.ن ۰۲ : چه می توانم بنویسم جز اینکه بگویم برای بچه های بی گناه غزه دعا کنیم ،چه سنگ دل اند این صهیونیست ها که محموله شیر خشک کودکان معصوم هم نابود می کنند.

آی آدم ها که بر ساحل نشسته، شاد و خندانید
یک نفر در آب دارد می‌سپارد جان

 عکس (AFP)

+ [23:15]
شنبه هفتم دی 1387
مهدی ،مرد که گریه نمی کند...

آخرهای مدرسه که می خواهیم برویم خانه کارمان شده  بازی مار و پله ! سی دی درس هدیه های آسمانی که خیلی جالب است وعلاوه بر درس، بازی و سرگرمی هم دارد بچه ها را معتاد بازی مار و پله خودش کرده . مارها همه اش مهدی را می گزند ،پریسا هم هی تا پله آخر می رود ولی یهویی مار جلوی راهش سد می شود و از پله آخر می آید پله اول ،حسین زود شش می آورد و اول می شود و پریسا هی می خواهد چشمش بزند تا بسوخد* ولی نمی سوخد*! آخر بازی وقتی مهدی خودش تنها می شود  زار زار گریه می کند  که چرا آخر شده ! گفته ام اگر می خواهد گریه کند دیگر از بازی مار و پله خبری نیست .امروز که مهدی گریه کرد پریسا گفت :"مهدی ! مرد که گریه نمی کند ..."

*نمی سوخد:نمی سوزد

پ.ن ۰۱:"عيسي پسر مريم گفت: دنيا يك پل است، از آن بگذريد، اما خانه‌اي بر آن نسازيد. كسي كه به روز آخرت معتقد است، اميد به ابديت دارد، اما اين دنيا، تنها يك ساعت است. آن را در ستايش و دعاي خداوند براي آسايش در روزي ناديده بگذرانيد؛" میلاد پیام آور عشق و صلح حضرت عیسی (ع) را به پیروانش تبریک و شاد باش می گویم .

پ.ن ۰۲:  امتحانات بچه ها دارد شروع می شود کامپیوتر مدرسه را جمع کردیم ،به بچه ها گفته ام کامپیوتر خانه هایشان هم جمع کنند تا حسابی درس هایشان را بخوانند ...

+ [22:19]
دوشنبه دوم دی 1387
به حمیده گفته بودم...

به حمیده گفته بودم مدرسه شهر با اینجا فرق می کند . آنجا به جای یک معلم، هفتهشت ها معلم دارد! به حمیده گفته بودم آنجا (مدرسه راهنمایی ) که می رود می شود سفیر مدرسه کالو ! به حمیده گفته بودم  یادش باشد آنجا که می رود معلم ها به هم می گویند او دانش آموز مدرسه کالو بوده،و او باید به همه ی معلم هایش بفهماند دانش آموز مدرسه کالو یعنی چه !یادش باشد آنجا تعداد همکلاسی هایش به اندازه اهالی روستای کالوست شاید هم بیشتر! یادش باشد معلم هایش نمی توانند او را بیشتر از دیگران دوست داشته باشند چون آنجا مدرسه شهر است و تعداد دانش آموزانش به اندازه تمام اهالی کالو و روستاهای اطرافش !

حمیده امتحان انگلیسی اش بیست شده بود اما چون اسمش یادش رفته بود بالای ورقه اش بنویسد معلمش ۲ نمره اش کم کرده بود و شده بود هیجده ! من به حمیده نگفته بودم آنجا اگر اسمش را ننویسد معلم باید  با دردسر صاحب برگه امتحانی را پیدا کند ،چون معلم به جای ۴ تا دانش آموز ۴۰ تا دانش آموز دارد...

پ.ن ۰۱:کتابم به همین زودی ها چاپ خواهد شد ،چه شود "قصه کوچک ترین مدرسه دنیا "

پ.ن ۰۲ :انتخاب  خانم پولاد زاده  هم ولایتی خوبمان به عنوان مدیر جدید پریشن بلاگ را صمیمانه به ایشان تبریک می گویم

پ.ن۰۳: عکس های جشن یلدای بلاگستان

 

+ [21:20]



powered by



Free counter and web stats Face Off :  رو در رو با وبلاگ نویسان