
تابستان سال گذشته دوره آموزش فرهنگی سرباز معلمی را در تربیت معلم بوشهر به صورت بسیار فشرده گذراندیم !استاد ها که همگی خود از ریش سفیدان معلمی بودند خاطراتی از دوران تدریس خود برای ما تعریف می کردند تا ما هم در بعضی مواقع از آنها استفاده کنیم !یکی از استادها خاطره ای از اولین سال معلمی اش تعریف کرد که به نظرم برای شما جالب باشد !استاد می گفت : سال اول معلمی ام به یکی از روستاهای شمالی استان (بوشهر ) رفتم! در روستا از فروشگاه خبری نبود و معمولا اهالی روستا برای خرید ماحیتاج خود مجبور بودند هر روز به شهر مراجعه کنند !من هم که اصلا آشپزی بلد نبودم و تنها خوراکم شده بود نیمرو! دیگه برام سخت بود که روز برای خرید تخم مرغ به شهر بروم !یه روز زنگ نقاشی بود به بچه ها گفتم برای هفته آینده کاردستی درست کنید !بچه ها می گفتند اجازه کاردستی چه خوبه !یهو به فکرم تخم مرغ رسید !گفتم تخم مرغ !تخم مرغ ها به شکل ها و رنگ های مختلف طراحی کنید و با خودتون به مدرسه بیاورید ! روزها گذشت تا روزی که قرار بود بچه ها کاردستی هاشون بیاورند فرا رسید . بچه ها همگی همون زنگ اول تخم مرغ ها رو روی میز گذاشتند (یه ۷۰ تایی می شد!) خیلی خوشحال بودم از اینکه تا چند روزی از خرید تخم مرغ و رفتن به شهر راحت شده بودم !زنگ استراحت که شد یکی از بچه ها گفت اجازه نمره دادید!؟ گفتم نه تخم مرغ ها را با خود به خانه می برم و اونجا نمره می دهم !هنوز این یکی نشسته بود که یکی دیگر بلند شد و گفت اجازه ما گرسنه مون است و می خواهیم تخم مرغ ها را بخوریم !!!یهو جا خوردم و گفتم مگه تخم مرغ ها خام نیستند !؟گفتند نه !!تخم مرغ ها آب پز است !و من ماندم و رویای تخم مرغهای نورچشمی که شکمم رو برای اونها صابون زده بودم !
پ.ن ۰۱: آخر هفته در کلاس روزنامه نگاری (عکس خبری ) در بوشهر شرکت خواهم کرد و احتمالا در مراسم دومین سالگرد زنده یاد منوچهر آتشی حضور خواهم داشت ........
پ.ن ۰۲: یه کم خسته ام این روزها ..........
گفتا تو از کجایی کاشفته می نمایی ؟
گفتم من غریبی از شهر آشنایی (خواجو کرمانی )
امروز هوس رفتن به خانه ایی ساده کردم با بچه ها !خانه که چه عرض کنم !(نمی دانم نامش را چه بگویم و چه بنامم!پس شما هم آن را خانه پندارید !) پارسال روز اول مهر بود و محل تدریس ما هم مشخص شده بود روستای جمال آباد کالو !در حال گذشتن از راه خاکی برای رسیدن به مدرسه بودم و سخت غرق در افکارم که چطور خودم رو به بچه ها معرفی کنم !روز اول مدرسه چی کار کنم و از این حرفها .......ناگهان دیدن مردی نیمه عریان رشته تمام افکارم را پاره کرد و از ترس فرار را بر قرار ترجیح دادم !به مدرسه که رسیدم در حالی که از ترس رنگم تغییر کرده بود سعی کردم چیزی به روی خود نیاورم !کمی گذشت و تا حدودی با بچه ها خودمونی شدم و سئوال کردم من چنین چیزی را دیده ام !!بچه ها در حال که به من خنده کردند می گفتند او مصیب است !او سالهاست با خواهرش در اینجا (پشت مدرسه ) زندگی می کنند !و این گذشت و من دیگر به دیدن قیافه نیمه عریان مصیب عادت کرده بودم !این قدر امروز و فردا کردم تا سال تحصیلی تمام شد اما سری به آنها نزدم !اما امروز با بچه ها راهی خانه مصیب و خواهرش مدینه شدیم ،خانه ای که در آن هیچ نبود و هیچ نبود و هیچ نبود .........نه برقی نه آبی ! انگار تکنولوژی از اینجا گذر نکرده بود و اگر هم عبور کرده بود اینجا را ندیده بود !نمی دانم اما نگرانم در حالی که منطقه بزودی توسط غولهای اقتصادی قرق خواهد شد چه بر سر اینها خواهد آمد ! مصیب و مدینه نه برق می خواهند و نه آب !تنها یک جایی برای نفس کشیدن می خواهند !تو را از ما التماس، نفس کشیدن را ازآنها نگیرید تا آنها نفس بکشند ..................

*انس گرفتن بچه ها با مصیب و مدینه برایم خیلی جالب بود(یه خونه تکونی حسابی هم کردیم اونجا)!

*مدینه به بچه ها می گوید این کیه(منظورش با منه !)بچه ها می گویند این معلم ما است !می گوید خدا خیرت بدهد که این همه راه می آیی تا به بچه ها تعلیم دهی !

*مصیب آرام بود !ساکت بود!و مهربان بود ........................

*تبلیغ کرم ترک پا نیست !این پا نمادی از تلاش و استقامت بود .........
پ.ن۰۱: این روزها خیلی به من کمک می کنی !از تو ممنونم .........
پ.ن ۰۲: موضوع کاردستی تخم مرغ !می تونه جالب باشه، پست بعدی رو حتما بخونید !

مدرسه کوچک ما !این هفته تیتر اول هفته نامه نگاه به رویداد های آموزش و پرورش با ۱۶۰هزار تیراژ شد ........یک اشتباه بزرگ نیز رخ داده بود نام آقای عابدی ریس آموزش و پرورش منطقه بردخون به اشتباه علوی درج شده بود !من ۱۶۰هزار بار از ایشان عذر خواهی می کنم و از عزیزان نگاه می خواهم در شماره آینده اصلاح کنند ...........
آنچه در نگاه آمده بود :
۲۹ مهر پخش شد؛ از شبكه سوم و در بخش خبري ساعت 22. گزارش كامران نجفزاده را ميگويم. از كمجمعيتترين مدرسه ايران با چهار دانشآموز؛ اولي و دومي و چهارمي و پنجمي... مدرسه شهيد رجايي روستاي جمالآباد كالو از توابع استان بوشهر...
ميگفتند اين روستا30 نفر جمعيت دارد و در 35 كيلومتري «بندر دير» واقع است. كار مردمانش هم ماهيگيري است.
چه زيبا بود آرزوي دانشآموزان اين مدرسه كه كامپيوتري ميخواستند تا از بچههاي شهري عقب نيفتند و راه اسفالت و لولهكشي آب! و سرباز معلمي كه هر صبح از «بندر دير» به مدرسه ميآمد و آرزو داشت كه رسمي شود.
عبدالمحمد شعراني ميگفت: وقتي من تا اين اندازه به كارم علاقه دارم، از مسؤولان آموزش و پرورش ميخواهم كه اجازه بدهند كه رسمي شوم...
يكي از دانشآموزان هم از روزهايي ياد كرد كه كلاسشان در چادر تشكيل ميشد و ناگهان وزش بادي شديد، همه چيز را برده بود!
حالا كه گزارش پخش شده است، خبرهاي خوبي به گوش ميرسد. آقاي علوي (عابدی )" رييس آموزش و پرورش منطقه بردخون، كامپيوتر اتاق كارش را به مدرسه روستاي جمالآباد كالو داده و نمايندگان مجلس و مسؤولان منطقه هم قولهايي براي آسفالت جاده و لولهكشي آب دادهاند...
پ.ن۱: نماینده محترم دیر و کنگان هنوز چشم به راه وعده های شما هستیم .............
پ.ن ۲:"نام آقای عابدی ریس آموزش و پرورش منطقه بردخون به اشتباه علوی درج شده بود ....."
امروز در مدرسه شهید رجایی کالو پذیرای مهمانی عزیز و بزرگوار بودیم . آقای عابدی ریس اداره آموزش و پرورش منطقه بردخون آمده بود بی سر وصدا،یکه و تنها !وقتی سئوال کردم که چرا استاد تنها آمده اید گفت : خیلی دوست داشتم لذت با بچه ها بودن را به تنهایی حس کنم ........ از بچه ها می خواهد آرزوهای قشنگشان را بر روی کاغذ سفید به تصویر بکشند ......مهدی کلاس اولی که حالا آرزو دارد دکتر شود !نقاشی مطب دکتر را می کشد و مردمانی که درصف ،انتظار دکتر را می کشند .....حسین هم نقاشی کامپیوتری را می کشد امایادش می رود بلند گو (اسپیکر) هم بکشد (کامپیوتر اهدایی آقای عابدی هم بلندگو نداشت ) و همین نقاشی باعث می شود تا آقای عابدی یادش باشد برایمان بفرستد .....
طبق معمول دفتر ثبت نظرات مسئولین را به آقای عابدی می دهم تا از وضعیت مدرسه بنویسند .وقتی که می نویسند من زیر چشمی به ایشان نگاه می کنم و تا حدودی متوجه حال ایشان می شوم اما چیزی به روی خود نمی آورم . پس از خداحافظی می روم تا ببینم ایشان چه نوشته اند که این همه متاثر شده اند . دفتر را باز می کنم آقای عابدی با دست خطی زیبا و طبع شاعرانه خود اینچنین نوشته اند :
جو زیبای کلاس ،سیمای معلم ،چهره ها و نگاه های آهوانه ی شاگردانش و و غربتی دور از جنس مهربانی ،چنان دل و ذهنم را در خود فرو بردند که فراموش کردم به عنوان ریس اداره برای بازدید آمده ام .رسمی بودن را فراموش کردم .تنها از بچه ها خواستم ،آرزوهایشان را برایم نقاشی کنند .
لازم ندیدم از معلم سرباز مدرسه ،دوست صاحبدلی که قبل از آنکه معلم باشد عاشق است ،پرسش های رسمی و اداری داشته باشم ،چه در لبخند های معصومانه او و جوجه های شیرین کار کلاسش همه چیز پاسخ بود و پاسخ ...تمام سئوال های ناگفته ام در حریم دوست داشتنی این کلاس پاسخ داده شد ...یادم باشد ،تنها لباس مهدی اندازه اش بود (برای هر کدامشان یک دست لباس ورزشی آورده بودم ....)کامپیوتری هم که برایشان فرستاده ام نه میز دارد و نه بلند گو (اسپیکر).......خوب ،بگذار بگذرم و بروم ......چه نقاشی ها زیبایی برایم کشیده اند !خسته نباشی آقا معلم !....خداحافظ بچه ها !....همیشه مداد رنگی هایتان در جستجو زیبایی باشد ............
قربان همه تان
مجید عابدی

پ.ن ۰۱: بدقولی من در قرار دادن لینک گزارش نجف زاده از مدرسه کالو را به پای سرعت پایین اینترنت اینجا بذارید .....
هنوز صدای طنین اندازش که من نجف زاده هستم !در گوشم هیاهو می کند !صدایی آشنا و سرشار از مهربانی ،اول می روم صندوق ورودی پیامک موبایلم را چک می کنم !عجب روزی بود روز عید !ساعت ۱۹:۲۸ دقیقه است که پیام می رسد داداش دوشنبه اونجا هستم !عجب شبی بود شب قبل از آمدن کامران !از آن شبهای رویایی که شاید برای همه آدمها به وجود آمده باشد!صبح بلند می شوم کمی استرس و نگرانی در وجود خود احساس می کنم اما با خودمی گویم تو باید به بچه های انرژی بدهی مرد ! راهی روستا می شوم ،۲۰ دقیقه ای مانده به روستا موتور پنچر می شود !وای به این می گویند بدشانسی ! اما خدا بزرگ است و نمی خواهد من وآرزوهایم تنها بمانیم !با هر بدبختی مشکل را حل می کنیم !هنوز چاق سلامتی با بچه ها نکرده از بهداشت آمده اند برای بازدید !کامران دیر کرده و نگران هستم ! زنگ می زند می گوید ما ۳۵ کیلومتری را هم رد کردیم ولی ننوشته کالو! می گوید الان پیش یه مسجد ایستاده ایم می گویم حتما رد شده اید ،همانجا بمانید من الان خودم را به شما می رسانم ! بالاخره کامران نجف زاده در یک روز پائیزی برای خودش (تهرانی ها ) و یک روز همچنان تابستانی برای ما (جنوبی ) پا به کالو می گذارد دست تکان می دهد و غرق در اندیشه های خود می شود ،هم دیگر را در آغوش می گیریم !مردم روستا از پیر و جوان به استقبالش می آیند مردمی روستایی که معمولا می گویند اول ۲۰:۳۰ نجف زاده را نگاه می کنند بعد می خوابند !

روزی رویایی برای بچه ها و من بود !بچه های که شاید فردا حسین مهندس نیروگاه اتمی بوشهر ،حمیده مهندس کامپیوتر ،پریسا دکتر و مهدی که حسن آقای تصویر بردار او را مهتی صدا می زند و زیادی او را تحویل می گیرد آرزویش را در میان ۴ گزینه الف .....ب ......ج.......د ...... انتخاب کند ! ،و آینده ای از کشور عزیزمان را رقم بزنند !نمی دانم الان که دارم این نوشته را می نویسم ساعت ۱۰ صبح است و دارم برای بچه ها هم می خوانم !اینطور ادامه می دهم :شاید روزی بچه ها مرا فراموش کنند !اما این گزارش زیبا آقای نجف زاده برایشان ماندگار خواهد شد (حسین اخم می کند ،مثل همه اخمهای بچه ها که تنها ۵ دقیقه است ،می گوید ما تو را هرگز از یاد نخواهیم برد ،انجا نتوانستم جلوی بچه ها گریه کنم اما الان که دارم در وبلاگ می نویسم صحفه کلید پر از اشک شده است و هاج واج مانده که این باران از کجا می بارد )

وقتی که آقای نجف زاده را در آغوش مردم روستا می بینم !به او غبطه می خورم !وقتی که برای ادامه گزارش با بچه ها می خواهیم به کنار دریا برویم آقای نجف زاده یواشکی می گوید برای اینکه دچار مشکل نشویم به مردم بگو ما را دنبال نکند ،لحضه ایی بعد می گوید نه نه شاید مردم ناراحت شوند .....تنها می توانم بگویم درود !درود بچه ها ی مدرسه شهید رجایی کالو (بردخون) و جمعیت ۳۰ نفره روستایی که کالو نام دارد (اما در گزارش تو با لهجه زیبایت تغییر می کند) ،بر تو باد ای مرد مهربانی ها.........

گزارش هنوز تمام نشده است که پیامک ها پشت سر هم می رسند!یکی می گوید درود بر معلم کالو ،دیگری می گوید آبرو ما رو بردی از نجف زاده لا پا خوردی ! و خیلی ها هم با ابراز محبت من را شرمنده می کنند !تماس ها تا پاسی از شب ادامه دارد !آقای نجف زاده زنگ می زند و می گوید نماینده تان زنگ زده و گفته تمام هزینه های ساخت یک مدرسه را می پردازم ...........با این خبر خوش که فردا باید به بچه های مدرسه کالو بگویم ،می خوابم !

*ریس آموزش و پرورش منطقه بردخون کامپیوتر اتاق خودش را به بچه های مدرسه کالو هدیه داد *
صبح زود در حال وارد شدن به کلاس هستم که خبر خوش دیگری هم از راه می رسد !آقای عابدی ریس آموزش و پرورش منطقه بردخون تماس می گیرد و می گوید من کامپیوتر اتاق خود را به بچه ها می دهم !شور و شوقی عجیب در بچه ها ایجاد شده است ،حسین خیلی خیلی خوشحال است و می گوید اجازه باید یک زنگ کامپیوتر هم به زنگ هایمان اضافه کنیم ،پریسا می گوید اجازه من هم از شهر نرم افزار آموزشی می آورم و مهدی مدرسه ما که دیشب ساعت ۲۰ به خواب رفته هاج واج به بچه ها نگاه می کند و می گوید اینها چه می گویند ! خبر آسفالت کردن جاده روستا و لوله کشی آب هم به شیرینی شیرینی های امروز ما اضافه می شود ،شیرینی که مردم روستای کالو آن را مدیون گزارش ویژه و تاریخی کامران نجف زاده هستند.......

مهدی ۷ ساله از کالو !سلام همه را می رساند و می گوید بزودی به ابراز احساسات هوادارانش پاسخ خواهد داد !
پ.ن ۱: اگر خدا خواست و سال آینده در کالو ماندم و وعده های مسئولین برای ساخت مدرسه و .......عملی شد ،مراسمی را برگزار می کنیم و از آقای نجف زاده حتما دعوت می کنم .و متن تشکر نامه از ایشان را مهدی کوچولوی کلاس اولی خواهد خواند.........
پ.ن ۲: بزودی کلیپی از پشت صحنه این دیدار در وبلاگ خواهم گذاشت ....
پ.ن ۳: از همه دوستانی که با ابزار احساسات خود مرا شرمنده خود کردند سپاس گزارم ...........
پ.ن۴: من فوتبالم بد نیست !اون لایه هم برای گل زدن مهدی بود !اگه باور نمی کنید از آقای نجف زاده سئوال کنید .............

